سلام

درویشی درويشي سلسله نعمت‌اللهی نعمت‌الهیه نعمه‌الهی نعمه‌اللهیه نعمت اللهی نعمه الهی نعمت اللهي نعمت‌اللهي نعمه‌اللهي نعمت الهیه نعمه اللهیه سلطانعلیشاهی سلطانعليشاهي سلطان علیشاهی سلطان عليشاهي سلطان‌علیشاهی سلطان‌عليشاهي گنابادی گنابادي گنابادیه گناباديه عرفان تصوف صوفی صوفي صوفیه صوفيه عرفا صوفیان صوفيان درویش قطب اقطاب مزار سلطاني سلطانی mysticism sufism shiism sufism shiah sufism islamic sufism nimatullahi order gunabadi

یکشنبه

دفاعیه ها : گفتگو با حاج دکتر نورعلی تابنده به مناسبت شایعات - آبان ۱۳۸۵




سوال : درباره جنابعالی با اینکه هم از جنبه عرفانی و هم از جنبه علمی و اجتماعی از شخصیت های مورد توجه بوده اید کمتر مطلبی نوشته یا گفته شده ، علت آن چیست ؟

پاسخ : من اصولا از اینکه مطالبی را در مورد زندگی خودم بگویم و شرح حال خود را بنویسم ، همواره احتراز کرده ام کما اینکه کمتر می بینید چیزی گفته باشم . مع ذلک چون شما سوالاتی کردید که این سوالات ممکن است همان هایی باشد که کسانی را دچار ابهام و احتمالا وسوسه بکند ، بطور مجمل پاسخ می دهم ولی سعی می کنم جنبه اطلاع رسانی داشته باشد نه تعریف از خود .


سوال : ممکن است مختصری از ايام کودکی و جوانی و تحصیلات خود را بیان کنید .

پاسخ : در سال ۱۳۰۶ شمسی در بیدخت گناباد در خانواده ای روستایی که تا چندین نسل همه به علم و عرفان مشهور بوده اند ، به دنیا آمدم . تحصیلات اولیه را در مکتب خانه نزد معلمان محلی و تحت نظر پدر بزرگوارم خواندم و تا سال پنجم دبستان در گناباد بودم و سال ششم به تهران آمدم . در تمام ايام تحصیل از دبستان تا دانشکده شاگرد فعال و علاقه مندی بودم . چنانکه در کلاس ششم ادبی در دبیرستان علميه در تهران شاگرد اول شدم و به همین مناسبت حتی جایزه ای هم از مرحوم پدرم رحمه الله علیه دریافت کردم . در همین ايام تحصیلات اولیه با علوم قدیمه آشنا شدم و مثلا هیئت قدیم را نزد پدرم خواندم .


سوال : تحصیلات عالی خود را چگونه طی کردید ؟

پاسخ : تحصیلاتم تا حد لیسانس در ایران ، در دانشگاه تهران ، دانشکده حقوق ، بود و بعد هم وارد خدمت دادگستری شدم . در دانشگاه بجز دروس متداول حقوقی ، نزد اساتید بزرگ آنجا مرحوم استاد شهابی ، استاد مشکات ، استاد سنگلجی و مرحوم استاد همائی کتاب های فقهی و اصولی اسلامی را خواندم . بعدا هم نزد برادر بزرگوارم حضرت رضاعلیشاه مباحثه می کردم و قسمت های عمده ای از شرایع الاسلام و شرح لمعه را تلمذ کردم . پس از چند سال خدمت در دادگستری به تقاضای شخصی منتظر خدمت شدم و حقوق مختصر منتظر خدمتی را دریافت می کردم و با همان حقوق مختصر برای تحصیلات عالی به اروپا رفتم و سه سال در پاریس زندگی می کردم تا اینکه مدرک دکترا به دست آوردم . بعد از اخذ دکترا به مملکت برگشتم و به شغل قضایی در تهران مشغول شدم .


سوال : جنابعالی نزد عده ای به فعاليت های اجتماعی مشهور هستید ، لطفا سوابق دخالت در امور اجتماعی خود را بفرمایید .

پاسخ : از همان اول خدمت در دادگستری و حتی در اواخر دوران تحصیل در دانشکده حقوق تهران در امور اجتماعی دخالت می کردم . هرگز در این زمینه مرحوم پدرم ، رحمه الله علیه ، که اولین مرشد معنوی من بودند ، به من امری نفرمودند ، نه نفیا و نه اثباتا ؛ البته ایشان از فعاليت هایم اطلاع داشتند و به خوبی می دانستند که اگر دستوری بدهند فورا اطاعت می کنم ولی در این باره هیچ امری نکردند . این که ایشان من را در تصمیمات شخصی آزاد گذاشته بودند ، همین به صورت الهام در من بود که در این قبیل امور که به تشخیص فردی مربوط می شود باید به عقل انسانی مراجعه کرد . چنان که در اعلاميه اولی که در منصب ارشاد فقری ، خطاب به آقایان و خانم های فقرا بیان کردم ، متذكر شدم که مسلک درویشی در سیاست دخالت نمی کند ولی درویش ها آزادند مثل هر شهروندی بنابر تشخیص خودشان در این امور تصمیم بگیرند و دخالت کنند . البته این دستور العمل را در اعلامیه های بعدی و سوالاتی که در طی این سال ها در این باره عنوان شده ، بیشتر تشریح کردم . به این معنی که گفتم هیچ کس به عنوان اینکه مکتب درویشی می گوید این کار را بکن یا این کار را نکن ، در این انتخابات شرکت بکن یا نکن و به فلان کس رای بده یا نده ، نباید در این قبیل امور اجتماعی اظهار نظر یا عمل کند ولی درویش ها شخصا باید مثل یک شهروند معمولی البته با آن عقل الهی و با آن تربیت فقری که یافته اند ، تصمیم بگیرند که کدام راه به نفع مملکت و منطبق با تعالیم اسلام است و آن وقت تصمیم خود را اجرا کنند . و این روش همیشه در سلسله ما بوده است کما اینکه در زمان جناب سلطانعلیشاه ، همانطور که در کتاب نابغه علم و عرفان مذکور است ، کسی از ایشان پرسیده بود شما طرفدار مشروطه خواهانید یا گروه مقابلشان . ایشان پاسخ داده بودند که ما یک نفر زارعیم و معنای مشروطه یا استبداد را نمی دانیم ولی تردیدی نیست که باید حکومتی داشته باشیم . در جای دیگر وقتی که محمدعلیشاه در خیال انحلال و انهدام مجلس بود ، ایشان به دنبال ناراحتی اهالی گناباد و تظلم خواهی و شکایت به آنجناب ، نامه ای به این مضمون به بعضی حكام مملکت نوشته و متذكر می شوند که : « امروز صلاح آن دولت و مملکت و رعيت در همراهی مجلس است و با این وضع که پیش آمده است ، صلاح مخالفت نیست » . بنابر این به موقع اگر کسانی با ایشان می خواستند مشورت بکنند ، نظر خود را به عنوان نظر شخصی و نه نظر طریقه درویشی اعلام می کردند . نمونه دیگر آن در کتاب ولایتنامه است که بر نحوه اداره حکومت در زمان خود ایراد می گیرند و به تندی انتقاد می کنند . بدین قرار همواره در تمام ايام اشخاصی با سبک ها و سلیقه های مختلف سیاسی در داخل طریقه فقر و درویشی بودند . چنانکه باز در همان زمان قطبيت حضرت سلطانعلیشاه دو برادر یکی مرحوم اعتماد التولیه که با دربار قاجار ارتباط داشته و یکی مرحوم معتمد التولیه که مشروطه خواه بود با وجود داشتن اختلاف نظر سیاسی ، در مجالس فقری کنار هم و شانه به شانه می نشستند و آن انس و محبت انسانی و شرافت فقری که در همه شان بود ، اینها را به هم نزدیک می کرد .


سوال : از چه زمانی وارد در طریقه درویشی و سلوک الی الله شدید ؟

پاسخ : آشنایی با عرفان در خانواده ما به اقتضای مقام عرفانی اجداد و پدر بزرگوارم مساله ای بود که از همان سنین تشخیص و تمییز عقلی اجمالا حاصل می شد . من هم که در این فضای معنوی رشد کرده بودم ، مجذوب آن شده بودم و چندین سال بود که خدمت حضرت آقای صالحعلیشاه اظهار طلب می کردم تا اینکه در سال ۱۳۳۱ شمسی به دلالت مرحوم برادرم جناب آقای حاج سلطانحسین تابنده در بیدخت گناباد مشرف شدم . و از همان زمان تا سال ۱۳۴۵ شمسی که پدر بزرگوارم رحلت کردند و حدود چهل سالگی من بود و معمولا در این سن ، شخص از حیث فکری شکل می یابد ، به ایشان ارادت داشتم و همانطور که در کتاب یادنامه صالح نوشته ام هیچ سخنی را بدون اینکه خودم عقلا به صحت آن وقوف یابم ، قبول نمی کردم مگر آنچه ایشان می فرمودند . چون معتقد بودم که ایشان در مقامی بودند که می توانستند بگویند : « انی اعلم من الله ما لا تعلمون » . و البته در این راه ضرر نکردم و هیچگاه خلاف آن بر من ثابت نشد . پس از رحلت حضرت صالحعلیشاه نیز صبح روز بعد از شبی که فرمان برادر بزرگوارم حضرت آقای رضاعلیشاه قرائت شد با ایشان تجدید عهد کردم و در ارادت و محبت من به ایشان هیچ خللی ایجاد نشد و همواره مورد لطف و طرف مشاورت ایشان بودم . حتی در ايامی که مرحوم آقای رضاعلیشاه به دلیل احتمال بروز بعضی فشارها در منزلی در خفا بودند ، مرحوم آقای حاج علی تابنده را چند بار فرستادند که من را پیش ایشان ببرند . بعدها یک بار که از آن ايام در مجلسی سخنی از منزل مذکور به میان آمد ، مرحوم آقای رضاعلیشاه به من فرمودند که در همان منزلی که بودم و تو خودت چند بار آنجا آمدی . من گفتم : من آدرس آنجا را نمی دانم . فرمودند : تو خودت آمدی به آنجا ، چطور آدرس آن را نمی دانی ؟ در پاسخ گفتم من هر وقت که آنجا می آمدم سرم را پایین می انداختم که نبینم به کجا می روم . برای اینکه اگر معاندین خواستند با هر وسیله ای از من آدرس شما را بگیرند ، ندانم که به آنها بگویم . بنابر این در تمام این مدت در ظل عنایت و محبت پدر و برادر بودم و حتی مرحوم آقای رضاعلیشاه چند بار به من محبت کرده و می خواستند برایم اجازات طریقتی و مناصب فقری از جمله هدایت و دستگیری طالبین را صادر فرمایند و توسط بزرگان فامیل از جمله مرحوم حاج آقای سلطانپور پیغام داده بودند که من خدمتی را در فقر و درویشی قبول کنم ولی من از ایشان خواهش کردم و اجازه گرفتم که این خدمات را قبول نکنم و حتی بعدا هم که مرحوم آقای محبوبعلیشاه همین مطلب را در مورد جانشینی خود فرمودند ، من گفتم : « اگر امر است که ناچارم به دلیل ارادت فقری اطاعت کنم و محتاج به اصرار نیست ولی اگر رضایت من را می خواهید ، من راضی نیستم . اگر آزاد باشم و بار دیگران را به دوش نگیرم ، برایم بهتر است . » ایشان گفتند : نه رضایت تو را می خواهیم . بعد هم که به اصرارشان جانشینی ایشان را قبول کردم برای این بود که فرمودند من برای بعد از خودم نگرانم و می خواهم کسی باشد که این نگرانی را نداشته باشم و خواست الهی این است که شما این وظیفه و خدمت معنوی را قبول کنید . من به این جهت قبول کردم و گفتم فقط به خاطر رفع نگرانی شما می پذیرم و الا تفاوت سنی من و شما زیاد است ، شما متولد سال ۱۳۲۴ و من متولد سال ۱۳۰۶ هستم و هجده سال تفاوت خود به اندازه یک نسل است ، مسلما قواعد طبیعی اقتضا می کند که من قبل از شما بروم . من این امر را قبول کردم ولی از ایشان خواهش کردم که این مساله را محرمانه نگه دارند و این را هم اضافه کردم که فرامینی که شما می نویسید محرمانه باشد تا در مجلس ترحیمی که برای من خواهید گرفت ، بفرمایید این اجازات را بخوانند . از این رو ایشان اجازات نماز و دستگیری و فرمان جانشینی من را به طریقی نوشتند که فقط عده کمی از آن اطلاع داشتند و البته بعضی ها هم حدسياتی می زدند ، یعنی بدون اینکه به آنان صراحتا گفته شود ، خبر داشتند . تا بعد که رحلت ایشان واقع شد و فرمان ها خوانده شد . البته علاوه بر فرمان صریح جانشینی تلگراف هایی را نیز به آقایان مشایخ به منظور تاکید جانشینی نوشته و نزد یکی از فقرا به امانت گذاشته بودند که بعدا معلوم شد . بنابر این جانشینی مقام حضرت محبوبعلیشاه به قول بعضی مخالفان از قضای اتفاقات نبود بلکه به واسطه نظر عنایت و لطفی بود که سابقه آن از سه قطب بزرگوار اخیر سلسله به اینجانب می رسد و تشخیصی است که آنها دادند که نتیجه اش این شد که آقای محبوب علیشاه به بصیرت قلبی خویش فرمان جانشینی عرفانی برای من نوشتند .


سوال : با توجه به اینکه غالبا به غلط تصور می شود تربیت و سلوک عرفانی ربطی به روابط اجتماعی ندارد ، شما در زندگی اجتماعی خود چگونه این دو را با هم جمع کرده اید ؟

پاسخ : من در وزارت دادگستری مشاغل مختلفی از ریاست تا قضاوت داشته ام و الحمدلله در همه این مشاغل سعی کردم رفتارم منطبق با شریعت و دستورات عرفانی و انصاف و عقل ، باشد . لذا در دورانی که به اصطلاح خودم ، اظهار مسلمانی مالیات داشت ، یعنی زمان محمدرضا شاه ، مرا به مسلمان معتقد بودن در دادگستری می شناختند و حتی در محیط کار بسیاری اوقات کسانی که سوالاتی اخلاقی - اسلامی داشتند از من می پرسیدند . بر اساس این رفتار و گفتار دینی عرفانی ، کارمندان و قضات دادگستری اضافه بر موقعيت شغلی که داشته ام ، به من محبت و احترام خاصی داشتند . در تمام این مدت همچنان به مطالعات و تحقیقات اسلامی و عرفانی می پرداختم . منتها چون این مطالعات را برای درک و فهم خودم و در جهت تکامل معنوی و معرفتی خویش انجام می دادم هرگز به دنبال این نبودم که مقاله یا کتاب عرفانی بنویسم . و اصولا در هر موضوعی هرچه نوشته یا ترجمه کرده ام و اکنون قسمتی از آنها به صورت دو کتاب مجموعه مقالات حقوقی و اجتماعی و مجموعه مقالات فقهی و اجتماعی چاپ شده است ، برحسب این بوده که در وقایعی که پیش می آمد یا مسائلی که با آن مواجه می شدم و من هم نظری داشتم ، احساس می کردم که باید اظهار نظر کنم . در حقیقت خود را به نحوی مکلف به این کار می دیدم اما در مسائل عرفانی از آنجا که خود را مسوول و مکلف نمی دیدم ، مطلبی ننوشتم . با این حال در همان دو مجموعه مقالات نیز همواره از منظر عرفانی خود به مسائل نگریسته ام . در واقع این منظر عرفانی در نهانخانه جان من همواره بوده است . بدین قرار متاسفانه یادداشت هایی از آن مطالعات و تحقیقات عرفانی فراهم نکردم کما اینکه الان هم که به اقتضای زمان از متون عرفانی نقل می کنم ، گاه نمی دانم از چه کتابی است و امیدوارم که بتوانم بعدا مرجع آن ها را پیدا کنم .



سوال : زندگی اجتماعی و فعاليت های سیاسی جنابعالی مشهودتر از زندگی عرفانی تان بوده است ، آیا چنین است ؟

پاسخ : می خواهم پاسخی را که به یک نفر از دوستان دادگستری خود که با سوابق سیاسی ام آشنا بود ، دادم در اینجا تکرار کنم . در سفری که در سمت قطبيت سلسله برای دیدار فقرا هفت ، هشت سال پیش به اروپا رفتم ، شخص مذکور از من پرسید شما با آن همه فعاليت های سیاسی و مقام های مهمی که در وزارتخانه دادگستری و ارشاد داشتید ، حالا چرا در امور اجتماعی دخالت نمی کنید و به جایش مشغول به امور عرفانی و درویشی شده اید ؟ گفتم که من نه اینکه آن وقت ها درویش نبودم . درویشی یک مکتب ، یک طریقه و طرز فکر دینی است ؛ آن یک مکتب اخلاقی مذهبی به عنوان ستون اسلام است . لذا همه کسانی که می گویند مسلمان هستیم باید از آن مطلع باشند و بعضی ها هم عامل به آن باشند . من هم در آن موقع در هر مقام و موقعيت اجتماعی که بودم در این مکتب بودم . ولی در همان مکتبی که روزگاری شاگرد بودم اینک در همان مکتب به استادی رسیدم و اقتضای مقام استادی هم همین است که استاد بیش از همه چیز به تربیت معنوی شاگردانش بپردازد . بنابر این من از آن روز که به دست مبارک حضرت صالحعلیشاه در حدود پنجاه و چند سال پیش مشرف شدم همواره در نظر و عمل اهل این طریقه بودم و شاکله ذهنی و ملاک و میزان معنوی سنجش اعمالم همواره همین بوده است . ولی امور معنوی به گونه ای نیست که قابل بیان باشد یا اینکه همگان متوجه آن شوند .


سوال : در دوران اشتغال به امور اجتماعی و تصدّی مشاغل اداری ارتباط جنابعالی با خانواده‏تان چگونه بود؟

پاسخ : در تمام این مدت اشتغال در دادگستری و پرداختن به امور اجتماعی مورد محبت و مشاورت پدر ، برادران و سایر اقوام و درواقع وکیل مدافع آنها در دستگاه های اداری بوده ام و هرگز هیچ کدام به من بی‏محبتی نداشتند کما اینکه از مرحوم حاج آقای سلطانپور ، دایی من ، که مدتی از دست اشرار متواری و در تهران منزل ما بودند ، با کمال محبت و افتخار پذیرایی می کردم . و حتی برای اینکه این توهم ایجاد نشود که من به دلیل مشاغل قضایی و اجتماعی از فامیل جدا شده ام بعد از آن که در سال ۱۳۵۷ در حکومت مرحوم مهندس بازرگان معاون وزارت ارشاد ملی ( بعدا ارشاد اسلامی ) شدم ، در تعطیلات نوروز ۱۳۵۸ به قصد زیارت قبور بزرگان و اجدادم و دیدار مادر و صله رحم و همچنین اظهار ارادت و دیدار مرحوم برادرم حضرت رضاعلیشاه به بیدخت رفتم و چند روز تمام در بیدخت بودم .


سوال : آیا پس از بازنشستگی از فعاليت اجتماعی دست کشیدید ؟

پاسخ : بلافاصله پس از بازنشستگی خود تقاضای پروانه وکالت کردم و در فاصله کوتاهی ظرف دو هفته پروانه من صادر شد . و حتی رئیس کانون وکلا بعد از آنکه پروانه صادر شد ، وقتی که قرار بود سوگند وکالت بخورم ، اظهار خوشحالی و محبت کرد از اینکه من به سلک وکلا درآمده ام و به قول خودش باعث وزن شغل وکالت می شوم و حتی به من پیشنهاد و خواهش کرد و گفت : از دوستان خودت هر کسی را معرفی کنی ما ظرف یک هفته می توانیم به او پروانه وکالت بدهیم . در تمام دوران وکالت هم ، هرگز نظر مادی نداشتم . از کسانی که موكل من بودند ، اگر امکان داشت ، می توانید این مطلب را بپرسید . معمولا من اول خودم پرونده دادگستری را می دیدم بعد وکالت را قبول می کردم و هرگز ، برخلاف آنچه اخیرا در یکی از سایت ها نوشته اند ، در کار خویش درنماندم برای اینکه الحمدلله برادران من و به خصوص حضرت رضاعلیشاه در راسشان و دیگر اعضای خانواده به من محبت بسیار داشتند . و هرگز هم پروانه وکالت من لغو نشد . حتی اکنون هم این پروانه به قوت خود باقی است منتها چون متاسفانه وضع عمومی دادگستری خوب نبود من از سال ۱۳۷۴ یا ۱۳۷۵ اصلا دیگر وکالتی را قبول نکردم . برای اینکه به قول یکی از مدیران دفاتر که می گفت آمدن امثال شما به این عدلیه و دادگاه ها، کسر شان شماست ، دیگر آن محیط برایم قابل تحمل نبود . البته بعد از فوت مرحوم آقای محبوبعلیشاه و با انتصاب من به مقام قطبيت سلسله ، از جانب ایشان به مناسبت اشتغال جدید که تمام وقت را دربر می گرفت ، اصلا دیگر دنبال کار وکالت نرفتم .


سوال : با توجه به سوابق اجتماعی و سیاسی جنابعالی قبل و بعد از انقلاب که تصور می کنم حداقل حدود چهل سال از عمر شما را دربر گرفته باشد ، اکنون نظرتان نسبت به نظام جمهوری اسلامی چیست ؟

پاسخ : من هرگز با نظامی مبتنی بر واقعيت دموکراسی اسلامی مخالف و نسبت به آن معاند نبوده ام و حتی به این امید خودم را خادم چنین نظامی می دانستم و کوشش فراوانی در این راه کرده ام که مثلا می توانم از یکی از آنها یاد کنم . چند سال قبل از انقلاب آقای آیت‏ الله طاهری را به مناسبت یک سلسله سخنرانی تبعید کرده بودند . ایشان به من وکالت دادند . در دادگاه گفتم مطالبی را که ایشان گفته اند ، اگر اینها جرم است من هم کلیه این مطالب را قبول دارم و فقط برای احتراز از طولانی بودن دادگستری آنها را تکرار نمی کنم . درباره این نظام وقتی با یکی از مسوولان حکومتی که هنوز سمتی دارد گفتگو می کردم ، گفتم که من با نظامی مبتنی بر اسلام هرگز مخالف نبوده و نیستم و نخواهم بود . یک مسلمان نمی تواند با یک نظام اگر اسلامی باشد مخالف باشد ولی مخالفت من در بعضی موارد بر طرز مدیریت است که موجب می شود مردم از اسلام گریزان شوند ( و موجب می شود که مثلا آقای پاپ فعلی - انشاءاللّه از روی سادگی و جهل - دین اسلام را دین ترور بخواند ) . در تمام دورانی هم که فعاليت اجتماعی می کردم هرگز از عنوان تصوف استفاده نکردم و هرگز با اعتقاد تامی که به تصوف داشتم نامی از آن نبردم . چراکه می خواستم که اگر گفتار و کردارم درست است ، بدان واسطه و بدون اظهار به تصوف ، معرف آن باشم و اگر نادرست است که موجب بدنامی تصوف نشوم . چنانکه چندین سال قبل در یک مجلس سخنرانی که خیلی دوستانه بود ناطق که مرد فهمیده و روشنی هم بود اندکی از تصوف به عنوان صوفیگری ، عزلت و کناره گیری ، بدگویی کرد . بعد از خاتمه سخنرانی که جلسه عادی شد ، متوجه علائق من به تصوف گردید ، لذا نزد من آمد و گفت : آقای تابنده ( چون از دوستان من بود ) من از شما معذرت می خواهم که این مطالب را گفتم . من هم در پاسخ گفتم : نه ، معذرت خواهی ندارد ؛ شما صحیح گفتید . و من هم نظر شما را قبول دارم . آن صوفیگری که شما می گویی واقعا قابل سرزنش است . صوفی باید فعال ، درست کردار ، خداشناس و زیرک باشد . همانطوری که مرحوم پدرم در رساله پندصالح هم نوشته اند آنهایی که غیر از این هستند از اسم صوفی ، سوء استفاده می کنند . برای او مثالی زدم و گفتم : لباس نمدی ای را که چوپان ها دارند و به اسم « کپنک » مشهور است ، وقتی در بیابان گرد و خاک می گیرد و کثیف می شود نمی توان شست ، برای اینکه اگر آب به آن بزنند همان گرد و خاک تبدیل به گل می شود و سنگین تر می شود و از بین نمی رود . بر این لباس نمدی چوب می زنند که گرد و خاکش بیرون برود . مولوی اشاره به همین موضوع می کند آنجا که می گوید :
بر نمد چوبی اگر آن مرد زد
بر نمد آن را نزد بر گرد زد

تو هم چوب را بر گرد زدی . من اکنون هم می گویم که آنچه اکنون به عنوان صوفیگری می گویند و تمام صفات ناپسند را به آن نسبت می دهند ، از نظر خود بزرگان طریقه تصوف هم مطرود است . و صوفیگری با آن اوصاف مذموم ، ربطی به تصوف حقیقی ندارد .


سوال : بطور کلی نظر جنابعالی در مورد ارتباط سیاست با تصوف و فقر چیست ؟

پاسخ : من خیلی سعی کرده ام و می کنم و خواهم کرد که درویشی از سیاست کنار باشد ، البته همانطور که قبلاً گفتم درویشی ، نه درویش . به عکس درویش باید فعال اجتماعی باشد و سكان زندگی خودش را با انطباق با تعالیم دینی و توجه به شرایط روز بچرخاند ولی درویشی باید از سیاست کنار باشد . و چنانکه قبلا متذكر شدم ، این نظر را از همان ابتدای کار خود در مقام ارشاد فقرا در سلسله نعمت اللهی گنابادی در اولین اعلامیه ای که روز پس از رحلت حضرت محبوبعلیشاه نوشتم ، به صراحت بیان کردم . من از همان ابتدا نظر شخصی خودم را در این امور حتی اظهار نکرده ام ولی متاسفانه با وجود اعتقاد به آنچه عرض شد ، کسانی به خیال اینکه ما یک قدرتی جداگانه از ملت هستیم ، با ما مخالفت می کنند . بعد برای اینکه ما را بکوبند اصرار دارند که درویشی را وادار به ورود در سیاست کنند کما اینکه در جریان اخیر بیدخت ، هیچ مساله خاصی در میان نبوده است . البته سعی کردند که بگویند آنچه پیش آمد خودجوش بود . باید پرسید اگر خودجوش بود چرا این همه تجهیزات با برنامه ریزی قبلی برای سرکوبی با خود آوردید ؟ چرا دو تا اتوبوس ، یکی زن و یکی مرد ، از خارج از گناباد آوردید ؟ چرا به اعتقاد و علاقه این همه جمعيت که به طرفداری از فقر و مقام قطبيت دور خانه ما مجتمع شدند ، اهميتی ندادید ؟
به هر تقدیر ، همواره سعی کردم این دستور العمل را خودم دقیقا اجرا کنم و درویشی را واسطه سیاست قرار ندهم و هرگز از اعتقادات مذهبی اجتماعی استفاده نکنم و معتقدم سوء استفاده از اعتقادات و احساسات مذهبی مردم نتیجه اش به ضرر همان اعتقادات خواهد بود و به همین دلیل هم هست که می بینید هرگونه مخالفتی که علنا با فقر و درویشی می شود الحمدلله فقر و درویشی هیچگاه رو به افول نمی رود . با اینکه از همه طرق ممکنه - اعم از مخالفت فیزیکی و فرهنگی - استفاده کرده و می کنند ، نتیجه نمی گیرند . از طرفی کتاب هایی در رد تصوف و خصوصا سلسله ما به صورت منظم و برنامه ریزی شده با اسامی مولفانی مجعول می نویسند و از طرف دیگر از جانب خودشان به من اصرار می شود که رديه علیه آنها بنویسید . ولی من همواره گفته ام اینها رديه نمی خواهد . تا آنجا که این مطالب مربوط به مسائل کلی مورد ایراد مخالفان تصوف است ، اینها از نوع مطالبی است که از قرن ها پیش گفته اند و به اندازه کافی پاسخ هم داده شده است . ولی مطالبی که سراسر دروغ و افترا است که محتاج اقامه دلیل و برهان در رد آن نیست . هرکس می تواند در مورد دیگران شایعه پردازی کند به خصوص وقتی که به طرف مقابل اجازه و مجال دفاع از خود داده نمی شود . ولی آن که اهل انصاف و تحقیق است حتما خودش کتاب های درویشی را نیز می خواند و اگر بخواهد ببینند این شایعات صحیح است یا نه ، خودش به مجالس درویشی می آید و معاشرت و مصاحبت با آنها می کند تا صحت و سقم شایعات بر او معلوم شود . ولی کسانی می خواهند از جانب ما رديه نوشته شود که فتح این باب گردد . بعد بر آن رديه پاسخی بدهند و این رشته ادامه پیدا کند که همیشه مردم را تحریک کرده و تشنج ایجاد کنند . اینها سعی دارند که درویشی را به سیاست بکشانند و متاسفانه دست هایی که مخالف دولت هم هست در این کار به آنها کمک می کند برای اینکه درویش ها را که عده‏شان در ایران و در خارج کم نیست به دشمنی با دولت بکشانند . اگر هم یک نفر درویش مخالف باشد ، او با دولت مخالف نیست ، با کسی که با مقدسات او دشمن است ، با اعتقادات او و با کسانی که به آنها اعتقاد دارد دشمن است و از آنها بدگویی می کند ، با او دشمن می شود . ولی کسانی هستند که به اصرار می خواهند بگویند چنین شخصی با حکومت دشمن است . هرکس که در این راه عمدا می کوشد به نظر من از عوامل نفوذی است که به ضرر مملکت و به ضرر دولت کار می کند .


سوال : ولی در پاسخ به رديه ها علیه تصوف ، مطالبی به خصوص در بعضی سایت ها عنوان می شود ، آیا جنابعالی دخالتی در نوشتن آنها دارید ؟

پاسخ : این سایت ها که گفته می شود از جانب ما ایجاد شده است ، اصلا از جانب شخص من نیست . سایت های هرکسی به عنوان دفاع از اعتقادات خودش است . برای اینکه وقتی شما از تصوف بد می گویید ، وقتی از قطب صوفی ها یعنی مخلص ، بدگویی و توهین می کنید ، هر درویشی این را توهین به خودش می داند و به عنوان شخصی ، خودش را مجاز می داند که در مقابل این همه افترائات که بطلانش برایش اثبات شده ، دفاع کند . همه این سایت ها هم بدون اطلاع من ایجاد شده است و اصلا از تاسیس آنها خبر ندارم ، ولی بطور طبیعی می دانم که عموما باید از روی تشخیص شخصی و غیرت فقرا بر مبنای مطالعاتی که دارند باشد . البته ممکن است گاهی اوقات حاصل تصمیم ها و فعاليت هایشان را به اطلاع من برسانند و در این صورت هم من هیچگاه نه تاییدی و نه تنقیدی می کنم ، برای اینکه فقرا عادت کنند به اینکه فکر خود را به کار ببرند . عادت کنند به اینکه تقلید فقط در اعمال شرعی است آنطور که در رساله های عملیه آمده است . حتی آقایان مراجع هم بنابر قاعده مورد قبول خودشان نباید راجع به اعتقادات دینی نظر و فتوا بدهند که مثلا این اعتقاد غلط یا آن اعتقاد درست است . اینها مسائلی است مربوط به اصول دین و اعتقادات که باید هر مسلمان بنابر تحقیق خویش شخصا به آن برسد . این واقعيت را خود آقایان فقها هم ، همه در رساله های خود مرقوم فرموده اند که « آنچه در این رساله نوشته می شود راجع به اعمال است و در مورد مسائل راجع به اعتقادات خود مکلف باید کوشش کند و نظر صحیح را اتخاذ کند » .


سوال : در مورد مخالفت های اخیری که علیه تصوف به صورت تبلیغات فرهنگی از طریق رسانه ها و سایت ها صورت می گیرد نظرتان چیست ؟

پاسخ : همانطور که قبلا عرض کردم اصولا کمتر به مطالب این سایت ها که گاه دوستان برایم می آورند ، اعتنا می کنم . ولی بطور کلی نکات و سوء استفاده از شگردهای روانی عجیبی را در آنها می بینم . مثلا نکته ای که اخیرا مشاهده شده است اینکه بعضی از سایت ها برای اینکه خلط مبحث شود نام های عجیبی برای خود انتخاب می کنند ، منجمله سایتی که اخیرا مطالبی را علیه ما منتشر می کند ، نام « گناباد ۱۱۰ « را انتخاب کرده است . این درحالی است که دقیقا در جاها و سایت های دیگر به استفاده از اعداد ۱۱۰ و ۱۲۱ حمله می کنند . من در اینجا لازم می دانم که راجع به عبارت هو - ۱۲۱ و یا عدد ۱۱۰ توضیحاتی بدهم هرچند که قبلا این مطلب توسط دیگران هم توضیح داده شده است . استفاده از حروف ابجد از قدیم الايام مرسوم بوده است ولی متاسفانه این قسمت را از ادبیات ما حذف کرده اند والا سابقا رسم بود که برای اینکه تواریخ مهم فراموش نشود و حفظ گردد با حروف ابجد برایش ماده تاریخ می گفتند . از این رو ما در دبستان حروف ابجد را باید می خواندیم . در مورد عدد ۱۱۰ هم به حروف ابجد معادل کلمه « علی » است ؛ « ۱۲۱ « هم به حروف ابجد « یاعلی » می شود . اکنون مرسوم شده که خیلی ها در پشت پاکت یا در نامه ها وقتی به نام اللّه می رسند چند تا نقطه می گذارند مثلا در عبارت الحمدلله رب العالمین کلمه الحمد را می نویسند بعد چند تا نقطه به دنبالش می گذارند ( الحمد ... ) یا در مورد نام هایی که یکی از اجزایش کلمه الله است ، مثل نصرت الله ، می نویسند نصرت و چند تا نقطه به الف اول آن می افزایند ( نصرت ا... ) . حتی در بعضی ادارات پاکت هایی از دیوار آویزان کرده اند برای اسماء متبرکه که اگر اسم الله روی کاغذی بود داخل آن بیندازند . اینها به عنوان این است که نام الله محترم باشد . من نمی دانم آن کسانی که کتیبه هایی را که آیات قرآن مجید بر آن نوشته شده بود ، کتیبه هایی که نام خداوند نام پیغمبر و نام ائمه اطهار علیهم السلام بر آنها نوشته شده بود ، وقتی با خاک یکسان کردند و بولدوزر بر آن راندند و زمین را صاف کردند ، آیا اینها همان هایی هستند که برای اسم خدا این احترام را قائل اند ؟ ولی ما برای اینکه از این ریاکاری دور باشیم نام خدا را نمی نویسیم و فقط اشاره به نام خدا می کنیم ، یعنی می گوییم : » هو » . هو ضمیر منفصل در عربی است یعنی « او » در فارسی . در قرآن هم در چند جا عبارت لا اله الا هو به کار برده شده است . بعد هم چون بسیاری از ادیان دیگر هم به خدا معتقدند یا اظهار اعتقاد می کنند و همچنین در داخل اسلام همه مسلمانان به قرآن معتقدند ، ما برای نشان دادن اینکه بعد از خداوند و رسالت پیامبر ، ولایت علی (ع) را هم قبول داریم ، ۱۲۱ یا ۱۱۰ می نویسیم .
از دیگر موارد سوء استفاده از شگردهای روانی که اخیرا متداول شده این است که مثلا در کتاب « در کوی صوفیان » ، در پشت جلد عکس های دو تن از بزرگان اخیر سلسله گنابادی را نیز گذاشته تا هرکس که کتاب را می بیند آن را بخرد . گناباد خود یک شهرستان دورافتاده ای است که هیچ حیثيت خاصی در تاریخ و جغرافیای ایران ندارد جز همین مساله عرفان و تصوف ، هرکسی این سایت را ببیند خیال می کند که از جانب فقرای گنابادی است . در همین سایت مطلبی را علیه من نوشته اند با عنوان « بیوگرافی جناب آقای نورعلی تابنده » ، هرکسی که به عنوان این مطلب نگاه کند می گوید لابد این از دوستان من است که اینطوری با احترام نوشته است ، لذا آن را می خواند ، ولی وقتی چند خط آن را خواند می بیند که چه قدر مطالب ناروا و دروغ در آن مندرج است . مثال دیگر داستان هایی است که سابقا در کتب دیگران نقل شده ولی به وقاحت تمام به نام بزرگان ما نقل می کنند . مثلا در کتابی علیه ما ، مولف کتاب ، داستانی را در روابط بین شیخ عباسعلی کیوان قزوینی و مرحوم آقای حاج ملا سلطانمحمد سلطانعلیشاه بیدختی راجع به دو انگشتر نوشته که مرحوم سلطانعلیشاه فرموده : آن را در چاه بینداز ، من برایت درمی آورم . و حال آنکه شبیه این داستان در منابع بسیار قدیمی تر در مورد دیگران نقل شده است . چنانکه در کتاب تشيع و تصوف ، دکتر کامل مصطفی شیبی ( ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگوزلو ، چاپ اول ، صفحه ۲۹۴ ) این داستان را از کتاب الحوادث الجامعه ابن فوطی راجع به شیخ عبدالرحمن صوفی نقل کرده و در طرائق الحقائق نایب الصدر شیرازی هم همینطور ذکر شده است .


سوال : ظاهرا یکی دیگر از راه هایی که در جهت مخالفت با فقر اختیار شده است از طریق ایجاد شبهه تفرقه میان مشایخ و جنابعالی و فقرا است و نمونه آن مطلبی است که اخیراً در صفحه اول یکی از روزنامه های معلوم الحال نوشته شد و حاوی اطلاعاتی کاملا غلط است ، در این باره نظرتان چیست ؟

پاسخ : مشایخی که اکنون از طرف اینجانب ماذون به ارشاد و راهنمایی هستند ، جدا از مسائل معنوی از حیث ظاهر ، اکثرا با تحقیقاتی که انجام شده است و با ملاحظه سوابق عرفانی آنها به این سمت انتخاب شده اند . تمامی ایشان در اعتقاداتشان بسیار محکم و قوی هستند و مورد محبت فقرا هستند و خودشان هم الحمدلله در تربیت فقرا زحمت می کشند و کوشش می کنند و به هیچ وجه تفاوتی از این حیث میان آنها نیست و علاقه همه آنها هم به من در طی ده سال قطبيتم کاملا ثابت شده است . چه کسانی که قبلا توسط حضرات رضاعلیشاه و محبوبعلیشاه منصوب شدند و چه کسانی که از طرف خود من به این مرتبه رسیده اند ، همه همین حالت محبت را به من دارند و همگی با اظهار ارادت تمام پس از رحلت حضرت محبوبعلیشاه با من تجدید بیعت کردند . فقرا نیز عموما همین حالت را دارند و هیچگونه مخالفتی دیده نشده است . البته دشمنان تصوف گاهی از جانب فقرا و مشایخ اعلامیه ها و خبرهایی را منتشر می سازند که از بس تقلبی می نماید حاجتی به هیچگونه انکار ندارد . مشکل معاندان این است که تصور می کنند ، فقر و درویشی مانند یک تشکیلات حزب سیاسی است که بتوان از طریق شایعه پراکنی و ایجاد شبهه در بنیان آن رخنه ایجاد کرد . روابط فقرا با یکدیگر و با مشایخ و قطب ، روابطی معنوی است که فقط آنکه رایحه ایمان به دماغش رسیده باشد آن را می فهمد .


سوال : شایعه کرده اند که جنابعالی در ماه رمضان اخیر آقایان مشایخ را به بیدخت احضار کرده بودید ، آیا صحت دارد ؟

پاسخ : این هم از همین قبیل شایعات است . وقتی من برای ماه مبارک به بیدخت رفتم فقط به آقای شریعت اجازه دادم که بعدا به بیدخت بیایند ولی ایشان با فاصله کوتاهی آمدند یعنی یک یا دو روز بعد از حرکت من آمدند و حال آنکه منظور من این بود که دیرتر بیایند اما روی علاقه و برای اینکه از ابتدای ماه رمضان در آنجا باشند زودتر آمدند . در مورد آقای معروفی که ساکن رشت هستند ، قبلا اهالی بیدخت دعوتشان کرده بودند که به بیدخت بروند و ایشان هم قبل از من رفتند . بعد که شنیدند من عازم آنجا هستم ماندند تا من بیایم . آقای محجوبی هم همینطور بعد از چند روز به میل خود آمدند . آقای واعظی هم اهل زابل هستند و به دلیل نزدیکی راه غالبا به بیدخت می آیند . هیچکدام از این آقایان را من دستور ندادم بیایند ولی خودشان روی علاقه و محبتی که به زیارت قبور بزرگان آنجا و هم علاقه به دیدار با من دارند ، موجب شده بود که به آنجا بیایند . به همین جهت هم برای اینکه اشتباهی نشود ، چند روز پس از مراسم شب سال حضرت محبوبعلیشاه و اتمام قصد ده روز که برای روزه گرفتن کرده بودند ، از آنها خواهش کردم که تشریف ببرند .


سوال : به نظر جنابعالی حاصل این مخالفت ها در مورد درویش ها چه بوده است ؟

پاسخ : بااینکه متاسفانه تا به حال به افراد درویش خیلی لطمه خورده شده و به آنها صدماتی زده اند که در تهران و اکثر شهرستان ها دیده می شود ، ولی به مکتب تصوف نه تنها لطمه ای وارد نشده بلکه روز به روز در حال اوج است .


منبع :

مزارسلطانی

برچسب‌ها:

دفاعیه ها : آیا مولوی دشمن ائمه بود ؟ ... / سخنرانی دکتر شهرام پازوکی

عنوان اصلی : تصوف و عرفان بعد معنوی اسلام است / مولانا الگوی مناسبی برای معرفی معنویت اسلامی است


توضیح :


مقاله ذیل به موضوع اهمیت اندیشه های مولانا در جهان معاصر و لزوم برگزاری کنگره ای در شناسایی همه شوون اندیشه های مولانا اشاره دارد . در چند سال اخیر کنگره ها و سمینارهای بسیاری در کشورهای آسیایی اروپایی و امریکا تشکیل شد که بنا بر روایتی فقط در سه سال قبل حدود بیست سمینار در اروپا برگزار گردید که به عناوین مختلف درباره مولانا سخن گفته شد . تا آنجا که سال آینده میلادی بنا بر پیشنهاد ترکیه و تصمیم یونسکو قرار شد که سه کشور ترکیه ، مصر و افغانستان متصدی برگزاری مراسم بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا شوند . در این باره دلسوزان تذکراتی دادند تا این که مسئولان مربوطه ایرانی که گویی از خواب بیدار شده باشند به یکباره این سوال در ذهنشان خطور کرد که پس ایران چه شد ؟ اگر چه موطن جسمانی مولانا ، بلخ ، اکنون در افغانستان واقع است و مزار وی در قونیه و در ترکیه می باشد و اگر چه به دلایلی پدر و خانواده پدری مولانا از ایران هجرت کردند - و چه بسا که با این قدرشناسی، امروز نیز این کار را می کردند - ولی موطن معنوی مولانا و آن سنت دینی و فرهنگی که مولانا در آن رشد کرده ، ایران فرهنگی بود . ولی ظاهرا در این تصمیمگیری یونسکو ، ایران کاملا فراموش شده بود . در پاسخ به این سوال ، نماینده ایران در یونسکو آقای دکتر جلالی شرح ما وقع را بیان کرد ولی مساله مهمی را نیز طرح کرد و آن اینکه « مولانا فقط اسباب افتخار ما نیست بلکه اسباب مسئولیت ما نیز هست . آنچه که ما باید نگران باشیم این است که به درستی از عهده این مسئولیت برنیاییم که متاسفانه به گمان من آنطور که شایسته مولانا است برنیامده ایم . »

متن سخنرانی :


بنده اصلا به دنبال بحث اندر فواید یا خدای نکرده عدم فواید تشکیل این قبیل همایش ها و سیمنارها درباره بزرگانی مثل مولانا نیستم ، آنچه می خواهم بگویم توصیف و تشریح وضعیت فکری و فرهنگی ای است که ما در آن بسر می بریم . تا آنجا که بنده اطلاع دارم تنها مجلسی که در چند دهه اخیر به یاد مولانا در ایران برگزار شد سه سال پیش به پیشنهاد و همت دانشجویان عمدتا فنی و علوم دانشگاه تهران بود . بنده که در آن کنگره سمتی داشتم و در دو ، سه کنگره درباره مولانا در اروپا در چند سال اخیر نیز شرکت کرده بودم ، به نکات قابل تاملی برخورد کردم که عرض می کنم . در کنگره های خارجی درباره عرفان مسلمان ، طبیعی است که هم ایرانیان و هم خارجیان شرکت می کنند . استقبال ایرانیان خارج از کشور و خارجیان علاقمند به این مراسم هر یک از موضعی جالب توجه بود . از میان غربیان عده ای از سر کنجکاوی علمی و غیر علمی و عده ای نیز با آشنایی قبلی به جستجوی تصوف و عرفان اسلامی آمده بودند . گویی می خواستند بدانند که آیا اسلام همان است که در غرب از قرون وسطی تاکنون به دین قهر و خشونت و ظاهربینی و نامعقولیت و عاری از معنویت و عرفان مشهود شده است .
چنانچه اخیرا پاپ نیز این اتهامات را زنده کرد و گرچه سعی کرد به نحوی آن را به صرف یک نقل قول آکادمیک از جانب خود تفسیر کند ولی واقع این است که این قول ، اکنون پس از چند دهه مبدل به نظر رایج در غرب نسبت به اسلام شده است و کاملا حساب شده بیان گردیده است . چند ماه قبل نیز یکی از نزدیکان پاپ از قول او مطلبی را با این عنوان بیان کرد که « اسلام اصولا اصلاح پذیر نیست » و پیامبرش ، پیامبر شمشیر است . آنها می خواستند بدانند که آیا اسلام دیگری نیز هست که پیامبرش رحمه للعالمین است و دینش که به نام اسلام است ، ماخوذ از کلمه « سلام » به معنای صلح و دوستی و طمانینه می باشد و از این رو مملو از معنویت و عرفان است . همان اسلامی که نه به شمشیر قهر و غضب سلطان محمود غزنوی و نادرشاه افشار بلکه با آیات رحمت و لطف الهی و به شمشیر معنوی ولایت علوی که در تصوف و عرفان متجلی است ، جهانگشایی می کند و از هندوستان و چین تا قلب اروپا پیش می رود ؟ همان لطف و رحمت و جهاد معنوی و قلبی را که در اواخر دفتر اول مثنوی می بینیم آنجا که دشمن علی بر او خدو می اندازد و علی او را ظاهرا و جسما می کشد ولی معنا و در باطن مجذوب ولایت و رحمت خود می سازد . به حیثی که او از بند رقیت نفس بیرون آمده و مرید علی می گردد .
مولوی ، کلمه مولی را در ضمن داستان غدیر خم به همین گونه تفسیر می کند ، آنجا که می گوید :
زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود و آن علی مولا نهاد
کیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیت ز پایت برکند
از این جهت خضم علی (ع) ، از زبان مولوی ، خطاب به علی گوید :
بازگو دانم که این اسرار هوست
زانکه بی شمشیر کشتن کار اوست
برای ایرانیان مقیم خارج خصوصا آنهایی که بنابر دلایلی ، خواسته یا ناخواسته ، مقیم غرب شده بودند نیز مهم بود که با اسلام آبا و اجدادی خویش از این طریق آشناتر شوند و لااقل بدانند که آیا این همه تبلیغ که به خصوص در دو دهه اخیر بر ضد اسلام در غرب می شود درست است و آیا خاطره خوش کودکی و جوانی آنها از اسلام بر باطل بوده و باید کودکی خود را فراموش کنند یا نه اسلام دیگری هم هست که یادش دوای درد غربت غریبه و غم دوری از وطن است . آنها دانسته یا نادانسته می خواستند بدانند آیا تعالیم مولوی می تواند الگوی افکار ، رفتار و گفتار آنها در دوره مدرن که سنت ماخوذ مورد تردید واقع شده باشد یا نه ؟
چنان که گفته شد در چند سال اخیر در غرب به تفکر عرفانی خصوصا مولانا بسیار اقبال شده است و کتاب های جدید و نوارهای صوتی و تصویری و آهنگ ها منتشر گردیده و فیلمی نیز از زندگی وی در حال ساخت است . تردیدی نیست که بخشی از این توجه تابع زمانه است و مثل دیگر مدها با انقضای تاریخ مصرفش فروکش خواهد کرد . اما در این نیز تردیدی نیست که اصولا تفکر عرفانی و آثار عارفان بزرگی هم چون مولانا افق روشنی است که بسیاری از متفکران بزرگی که دردمند بحران زمانه خویش هستند به آن چشم دوخته و چشم امید به آن دارند و از آن شفاخانه درمان می جویند .
از منظر این متفکران ، تفکر این عارفان ، دیگر صرفا تفکری ملی و مربوط به ایرانیان نیست بلکه متعلق به کل جهان است و اصولا مگر می توان در عصر جهانی شدن ، مقام و آثار یک فکر را محدود به مناطق جغرافیایی خاصی کرد . مگر می توان سخنی جدی گفت و منتظر عکس العمل بین المللی آن نشد ؟ معمولا تصور ما این است که این قبیل تاثیر و تاثرهای جهانی در عالم اقتصاد و سیاست رخ می دهد که مثلا به دلیل حادثه کوچکی در این طرف جهان به یکباره نرخ ارز در تمام جهان کاهش یا افزایش می یابد یا با قدرت یافتن حزبی در آمریکا ، در امور سیاسی کشورهای شرقی تحولی ایجاد می شود . در عالم تفکر این مساله شدیدتر وقوع می یابد ولی محسوس و فوری نیست .
اما چرا در ایران پس از انقلاب که انتظار می رفت رجوع به متفکران اصیل اسلامی بیشتر مورد توجه قرار گیرد و مثلا دانشکده ادبیات و گروه های ادبیات فارسی که منابع اولیه شان آثار عرفانی به زبان فارسی است یا دانشکده های الهیات لااقل در گروه های ادیان و عرفان - که ظاهرا و بنا به اسم گروه علمی خود ، خود را متولیان طرح آثار این بزرگان می دانند - مجالس تذکر و بزرگداشت از این قبیل برگزار کنند ، ولی چنین نکردند ؟
چرا کنگره بزرگداشت شاه نعمت الله یک سال در بخش شرق شناسی و ادبیات فارسی دانشگاه لایدن هلند و سال دیگر در دانشگاه سویل اسپانیا برگزار شد ؟ و چرا دانشجویان دانشکده های علوم و فنی دانشگاه تهران به جای دانشجویان دانشکده های ادبیات و الهیات متکفل برگزاری کنگره مولانا که سال ها به تعویق افتاده بود ، در سه سال پیش شدند ؟
تردیدی نیست که سیاستگذاری کلان فرهنگی در ایران دچار سردرگمی و مشکل است به خصوص وقتی که سیاست آنچه غلبه پیدا می کند که فرهنگ و مسائل فرهنگی را مطرود و مغلوب یا به مقتضای اغراض خود تحریف می کند . واقع این است که باید مسوولین فرهنگی از طرفی از استقبال جهانی نسبت به تصوف و عرفان و خصوصا عارفان ایرانی عقب نمانده و بالاخره خودی نشان بدهند و از طرفی دیگر باید سخنگوی منتقدین داخلی نیز باشند که اعتراض می کنند و ایراد می گیرند که تصوف و عرفان خارج از اسلام است یا این که بزرگان تصوف سنی و نهایتا این که دشمن اهل بیت هستند ، چنانکه اخیرا گفته شد ، و باید از این قول باید پناه به خدا برد .
در جایی مولانا می گوید :
راز بگشا ای علی مرتضی
ای پس از سوء القضا حسن القضا
یا تو وا گو آنچه عقلت یافت است
یا بگویم آنچه برمن تافت است
از تو بر من تافت چون داری نهان
می فشانی نور چون مه بی زبان
و در جایی دیگر بگوید :
تو ترازوی احد بوده ای
بل زبانه هر تراز بوده ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده ای
تو فروغ شمع کیشم بوده ای
چگونه می توان او را دشمن اهل بیت دانست ؟ در حالی که خود او در دفتر مثنوی ، دشمن اهل بیت را زنازاده خواند ! این که گفته می شود تصوف خارج از اسلام است ، قول بعضی از مستشرقان یا مخالفان اسلام است که چون می خواهند بگویند اسلام عاری از معنویت و دوستی است ، سعی می کنند نشان دهند که تصوف اسلامی اصیل نیست ماخوذ از عرفان مسیحی یا فلسفه یونانی یا مذاهب هندی است . در حقیقت قول و رای بعضی از علمای مسلمان شیعه موید قول این قبیل مستشرقان و اسلام ستیزان شده است .
در این جا مجال این بحث که آیا اصولا مشایخ بزرگ تصوف سنی هستند یا شیعه ، نیست . چرا که اگر از منظر فقهی یا کلامی یا سیاسی به مذهب شیعه بنگریم - و تشیع را صرفا مذهبی فقهی در جنب مذاهب اربعه اهل سنت یا مذهبی کلامی بین معتزله و اشاعره یا نهضتی سیاسی بر ضد خلفا بدانیم - پاسخ به این سوال متفاوت از آن است که از منظر عرفانی به آن بنگریم . اگر توجه کنیم که حقیقت تشیع امر ولایت به معنای عرفانی اش است ، متوجه می شویم که تصوف عین تشیع است و نه مذهبی در ردیف مذاهب اربعه فقهی ( حنفی ، مالکی ، حنبلی و شافعی ) یا در بین مذاهب کلامی معتزله و اشاعره یا جریان سیاسی مثل شعوبیه .
به فرض هم که مثلا مولوی سنی باشد آیا باید وی را به اتهام سنی بودن از قلمرو متفکران مسلمان ایرانی بیرون گذارد ؟ آن هم در زمانی که کشورهای مختلف می کوشند متفکران بزرگ را به خود منتسب کنند و از این طریق برای خود هویت و حیثیتی احراز کنند . چنانکه ترک ها اصرار دارند بگویند مولانا اهل ترکیه بود و مراسم مختلفی در بزرگداشت وی برگزار می کنند که این انتساب را محرز سازند . ولی ما چگونه می خواهیم اثبات کنیم مولوی از عارفان اهل فرهنگ ایرانی اسلامی بود ؟ مثنوی مولوی چندین قرن است که در حوزه های علمیه هندوستان و پاکستان جزو کتب درسی است و شرح های بسیاری بر آن نوشته اند ، ولی جایگاه مثنوی نزد ما چیست و ما چقدر به آن پرداخته ایم ؟
ما چگونه به اقتضای وضعیت بحرانی جهانی و روابط حاد بین المللی - به خصوص میان اسلام و غرب - مساله گفتگوی تمدن ها را مطرح می کنیم ولی هنوز در داخل کشور خودمان بر سر شیعه و سنی بودن اصیل ترین متفکران اسلامی خود نزاع داریم ؟ چگونه است که سخن از تقریب مذاهب اسلامی به زبان می آوریم ولی عملا عمیق ترین و لطیف ترین بخش اسلام را که تصوف و عرفان باشد ، از خود بیگانه می دانیم و آن را می رانیم ؟ چگونه است که ما این قدر از کلمه تصوف هراس داریم و از ترس آنکه مبادا متهم به تصوف شویم ، کلمه عرفان را یا به جای آن به کار می بریم و یا عطف به آن می کنیم و می گوییم « تصوف و عرفان » و از این رو وقتی هم که می خواهیم ارج و قربی برای مولانا قائل شویم بنا بر مصلحت می گوییم : مولانا عارف بود نه صوفی . مگر می شود مولانا را از سنت تصوف دور کرد ؟ در حالیکه به شهادت تاریخ اسلام ، عرفان همواره در متن تصوف رشد کرده و جدا از آن نبوده است . از این جدایی فقط در ایران سخن گفته می شود و آن هم به جهات سیاسی از اواسط دوره صفویه آغاز شده است . چگونه است که ما هنوز اندر خم کوچه شیعه و سنی بودن بزرگان تصوف هستیم و هنوز در رد و انکار مولانا مثنوی کتاب ها چاپ می شود ؟ تردیدی نیست که نقد هر تفکری به معنای دقیق نقد یعنی سنجش سره از ناسره حائز اهمیت است ولی کتاب هایی مثل : نقدی بر مثنوی که در سال های اخیر منتشر شده در حقیقت رد و انکار مثنوی و دیگر آثار عرفانی و تکفیر عارفان است و نه نقد و سنجش علمی آنها . در این وضعیت ما چگونه می خواهیم این بزرگواران را به عنوان سرچشمه های اصیل تفکری که باید در بحران جهانی تفکر در دنیا راهگشا باشند ، مطرح کنیم ؟
مطرح کردن بزرگان و اندیشمندان اسلامی ، یعنی همه کسانی که سهمی در سیر علوم و معارف اسلامی داشته اند ، از فقیه و متکلم و ادیب تا حکیم و عارف ، در داخل کشور مغتنم و ارزشمند است ولی وقتی سخن از مقام اسلام در عالم تفکر درجهان در وضعیت فعلی آن پیش می آید فقط حکیمان و عارفان و ارباب هنر هستند که اهل تفکر و نظر می باشند . فقط آنها هستند که بیرون از بعد ظاهری و فقهی اسلام مطالبی در خور توجه جهانیان دارند . فقط آنها هستند که اهل نظر هستند و گرنه در دیگر علوم اسلامی که نظر و تفکر به معنای دقیق لفظ نیست . فرض کنیم که سنایی و عطار و مولوی و شاه نعمت الله ولی و حافظ و ابن عربی و ملاصدرا را به جرم اهل طریق تصوف و حکمت بودن از عالم اسلام و تشیع خارج کنیم ، آنگاه به عنوان نماینده فکری و اهل نظر از جانب عالم اسلام چه کسی معرفی خواهد شد ؟ این در حالی است که دقیقا بسیاری از همین گروه متفکران در درون ایران مهجور و چه بسا مطرود هستند . اگر هم در محافل علمی دانشگاهی به آثارشان توجهی می شود غالبا حکایت یک نفر باستان شناس است که با یک بنای تاریخی که مربوط به گذشته است و اهمیتش صرفا از حیث قدمت تاریخی و مصالح و مواد و نقشه هندسی آن است ، مواجهه می شود .
در نگاه باستان شناسانه ، این افکار عرفانی زیبا و لطیف است ولی به کار ما نمی آید و متعلق به گذشتگان ما است و ربطی به خود ما ندارد . از این رو تفکر عرفانی منحصر به ادبیات عرفانی می شود که ادیبان باید آن را نبش قبر کنند و با نظری کالبد شناسانه به نکات و ظرایف ادبی آن بپردازند . چنانکه تفکر فلسفی نیز منحصر به بحث های منطقی و چون و چراهای کلامی می گردد و به هر حال فرض این است که ربطی به تفکر در وضعیت فعلی ما ندارد و مربوط به دوره ای گذشته در تاریخ ایران و اسلام است . بی تردید تحقیقات رایج ادبی یا فلسفی دانشگاهی در حوزه اسلامی ارزشمند است و به واقع که اهل ادب لااقل به لحاظ تعلقات ادبی آثاری از قبیل مثنوی را پاس داشتند . هیچ کسی نمی تواند منکر این امر شود ولی با کمی تامل می توان عدم حضور و عدم منشایت اثر این گونه تحقیقات علمی را در وضعیت تفکر در ایران معاصر به چشم دید .
در این خصوص نگاهی علمی به عنوان فرعی کنگره مولانا که دانشجویان فنی و علوم دانشگاه تهران سه سال قبل برگزار کردند و با استقبال بی نظیری از جانب دانشجویان روبرو شد ، یعنی « آموزه های مولانا برای انسان معاصر » حائز اهمیت است . مهم نیست که آیا مقولات خوانده شده در این همایش پاسخگو بود یا نه ولی خود این عنوان نشان می دهد که دانشجویان ما به مولانا از منظر دیگری غیر از ادبیات اعتنا کرده اند . آنها از او به عنوان یک متفکر اصیل اسلامی که آموزه هایی برای انسان معاصر دارد توقع داشتند که سخن بگوید ، نه ادیبی که به فصاحت و بلاغت و شعر و شاعری شهرت دارد . شاید به همین دلیل این کنگره از جانب اهل ادب در دانشگاه چندان مقبول واقع نشد . در میان دانشجویان رشته های علوم و فنی نیز طبیعتا کسانی بودند که از سر کنجکاوی یا تفنن شرکت کرده بودند ولی کسانی نیز بودند که واقعا می خواستند بدانند که آیا تعالیم مولانا نیز مربوط به گذشته است یا اینکه می تواند در بحبوحه منازعات فکری انسان مدرن برای او نیز راهنما باشد .
مساله تصوف و عرفان در ایران ، مساله یک جریان فکری یا فرقه ای مثل معتزله ، اشاعره ، سربداران نیست که بگوییم مساله فرعی و مربوط به گذشته تاریخی ایران باشد . تصوف و عرفان بعد معنوی اسلام است و اگر مورد غفلت قرار گیرد کل اسلام و حیات دینی مسلمانان را در شوون مختلف اعم از نظری و اخلاقی و اجتماعی به خصوص در شرایط بحرانی جهان مورد خطر قرار می دهد . کسانی که می گویند تصوف و همه فرق صوفیه باطل هستند باید به این حقیقت توجه کنند که وضعیت عالم جدید ، مثل وضعیت چند قرن گذشته نیست که تصور شود عالم اسلام منحصر به ایران است و چند میلیون شیعه ای که در آن زندگی می کنند که مثلا صاحب کتاب خیراتیه و اقران وی با بهره جستن از قدرت شاه قاجار و اظهار ارادت کامل به وی بتواند ناسزا ترین سخنان را به عارفان بزرگ اسلام مثل مولانا بگوید و دیگری ، صاحب تحفه الاخیار ، به اتهام سنی بودن مولانا بسنده نکرده ، او را ناصبی یعنی دشمن علی نیز بخواند ! مساله اکنون ، مساله جهان اسلام و حدود یک میلیارد و چند میلیون مسلمان است که در همه جهان متفرق هستند و اکثریت مسلمانان آنان مثل مسلمانان هند و پاکستان ، مالزی و اندونزی و کشورهای آفریقایی و کشورهای اروپای شرقی از طریق همین تصوف که گفته اند باطل است مسلمان شده اند و برای آنها تصوف در مغز سنت اسلامی است .
حال بیایید و به مسلمانان ترکیه بگویید که مولانا و مولویه بر باطل هستند ، به مسلمانان بوسنی و بلغارستان و اروپای شرقی هم بگویید حاج بکتاش ولی و بکتاشیه باطل هستند . به همین ترتیب به مسلمانان آفریقایی بگویید قادریه و شاذلیه و ... بر باطل هستند و به مسلمانان شیعه حیدر آباد دکن بگویید نعمت اللهیه بر باطل و خارج از اسلام هستند ، تصور می کنید جز این خواهد بود که یا در کل اسلام و مسلمانی خود شک خواهند کرد زیرا اسلام آوردن آنها از همین طریق سلسله های صوفیه بوده است . یا اینکه به ما خواهند گفت درک شما از اسلام ، قشری و منحرف است و شما رافضی هستید چنانکه از قدیم الایام تاکنون به همین عنوان شیعه را متهم کرده و خارج از اسلام دانسته اند و اینک این اتهام شدیدتر و علنی تر شده است .
همچنین کسانی که قائل به بطلان تصوف و عرفان اسلامی هستند ، نباید فراموش کنند که تشیع خود ایرانیان نیز مرهون تصوف سلسله صفویه است و گرنه ما نیز اکنون باید مانند اجداد خود قبل از صفویه سنی بودیم . در این باره باید ترکیه را مثال بزنم . پس از تحولاتی که آتاتورک چند دهه پیش در ترکیه ایجاد کرد و تصوف و طرائق صوفیه مثل مولویه را ممنوع اعلام کرد ، حیات معنوی و فرهنگی ترکان که یک سر آن در اصناف و حرفه ها و سر دیگر در آموزش و پرورش بود ، آنچنان درهم ریخت که اکنون پس از چند دهه دوباره با چنگ و دندان درصدد احیای آن برآمده اند . تاسیس گروه های علمی متعدد تصوف در دانشگاه های ترکیه و توجه دوباره به تکیه ها و زاویه های اهل طریقت ، چاپ سالیانه های کتاب با شمارگان بسیار بالا درباره تصوف و شوون مختلف آن در حیات فرهنگی ترکیه از شواهد همین توجه به رسوخ و نفوذ تصوف در دل جان مسلمانان ترکیه است .
در اینجا تذکری باید دهم و آن اینکه سخن بر سر تایید همه طرق صوفیه و همه آداب و افعالی که احیانا از بعضی از آنان نقل می شود نیست و خود بزرگان تصوف مثل مولانا آنجا که می گوید :
ای بسا ابلیس آدم رو که هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
بر این نکته به خوبی واقف بودند ، اصولا بیشترین نقد و تصوف را خود صوفیان از خود کرده اند و الفاظی از قبیل متصوف ، متشبهین به تصوف در ادبیات صوفیه دلالت بر همین توجه به منحرفین متشبه به تصوف را دارد . سخن در این است که مولوی در سنتی معنوی به نام تصوف سلوک می کرد و آن را می ستود چنانکه در مثنوی در ذیل روایت من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف ، اهل تصوف را اولیای دین می خواند .
امیدوارم این قبیل جلسات موجب شود اهتمامی جدی در تذکر و تعظیم به میراث معنوی اسلام و بزرگان آن مثل مولوی معنوی پیدا شود و کسانی که این میراث را احیانا باطل می دانند و به اتهامات کلیشه ای که از اواسط دوره صفویه متداول شده ، و آن این که هر متفکری را که با سبک و مذاق فکری خود منطبق نمی دانند ، اگر بتوانند دشمن اسلام و گرنه حداقل دشمن اهل بیت می خوانند ، متنبه سازد وگرنه بیم آن می رود که مصداق قوم صالح پیامبر بشویم که مولانا در دفتر اول مثنوی شرح می دهد که چگونه شتر صالح را کشتند و آن قوم جاهل خاطر بچه شتر را نیز بجا نیاوردند و به قهر و غضب الهی مبتلا گشتند . بچه شتر به تفسیر مولانا همان میراث معنوی است که در عارفانی مثل خود او متجلی گشته است .


منبع :

خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه


برچسب‌ها:

دفاعیه ها : نامه جناب ملا محمد جعفر برزکی محبوبعلی در جواب تفکیر

توضیح : متن نامه جناب حاج ملا محمد جعفر برزکی محبوبعلی ( وفات ۱۲۷۷ ش ) ، شیخ مجاز جناب سلطانعلیشاه در کاشان ، به حاج میرزا فخرالدین کاشانی که حکم به کفر ایشان و دراویش داده بود ( حدود سال ۱۳۱۲ قمری )
ضمیمه « سلطانعلیشاه ، سلطانمحمد بن حیدر ، ۱۲۵۱ - ۱۳۲۷ ق - / کتاب نابغه - بخش پنجم : ۱۳۱۰ تا ۱۳۲۷ قمری » ؛ شرح پاورقی شماره ۵ ؛ به فهرست مقالات مراجعه شود .



بسم الله الرحمن الرحیم

به عرض مقدس عالی می رساند ، بعد از طی مراسم اخلاص و نیازمندی در فقره غوغایی که حضرات ملا های آران و بیدگل و نوش آباد در تکفیر این ضعیف و جماعتی که آنها را دراویش نامیده اند ، نمودند و نسبت های دروغ و تهمت که ماخذش را از خودشان اگر سوال شود جوابی به جز « مردم می گویند » ندارند ، عرض می کنم . حقیر از چیزی که می ترسم این است که در معرض سخط و مواخذه حق تعالی واقع شوم بلیات و واردات دنیوی را همیشه مبتلا هستم این هم یک نوعش باشد .
شنیدم بندگان جنابعالی هم تصدیقی از ایشان فرموده اند و نوشته و حکمی بر کفر این مسلمانان صادر فرموده اند . از این فقره خیلی متاثر شدم چرا که یقین داشتم از جنابعالی برخلاف قانون و قواعد شریعت و ایمان کلمه ای صادر نخواهد شد ، خیال کردم عریضه عرض کنم اگر شبهه القا نموده اند رفع شود از قرآن مجید استخاره کردم این آیه آمد : « یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا یصلح لکم اعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما » . (۱) لهذا جسارت نموده شرح حال این ضعیفان را در چند فصل عرض می کنم و مستدعی که محضا لله و ترقبا للاصلاح ، ناظرا الی حضور الرب العدل الکریم ، استماع و التفات فرمایند .
اولا : حال این اشخاص عوام مقلد ، اجمالا این است که حسن ظنی پیدا می کنند مثلا به این حقیر عاصی شرمسار خواهش مطلبی می کنند که خودشان هم نمی دانند چیست ؛ اجمالا می خواهند از اینکه هستند بهتر باشند . حقیر کرارا به تاکیدات اکیده ، حالی می کنم که دین و مذهب و ملت و طریقه تازه ای که پیدا نشده ، آنچه از عقاید اصول دین و فروع و عبادات و اخلاق و غیرها ، اول عمر تا به حال از علما و در منابر و مساجد شنیده و در کتب شیعه خوانده اید ، حق همان است . غرض عمل کردن و دارا بودن است نه شنیدن و پشت سر انداختن و برخلاف آن رفتار نمودن . اجمالا شخص باید همیشه از یاد خدا و توسل به ائمه هدی علیهم السلام خالی نباشد ؛ اگر نمی توانید اینطور باشید اقلا آخرت را مثل دنیا در فکرش باشید که نصف از اوقات شبانه روز را در فکر بندگی خدا باشید تا نهایت ، امرتان به جایی برسد که در هر حرکت و سکونی امر و نهی حق تعالی منظور باشد که موافق اخبار معصومین علیهم السلام حقیقت ذکر همین است که « ان یذکر الله عند کل طاعه و معصیه » . همین مطلب را می شوند باز اصرار در دعایی و اورادی می کنند آنچه خصوصا یا عموما از معصومین (ع) رسیده از قبیل آیات قرآنی و صلوات کبیره و بعضی ادعیه را تعلیم گرفته یا می خوانند یا نمی خوانند . حالا فرض بفرمایید حقیر بدترین خلق هستم و شایسته اینکه این کار را بکنم نیستم ؛ آن کسانی که این حسن ظن را پیدا می کنند هم خطا فهمیده اند ، کفر و نجاست و اباحه دم آنها به چه قاعده ثابت شد و حال آنکه این اشخاص البته هیچ دو نفری اعتقاد و حسن ظنشان هم به یک اندازه نیست و اینکه از یک نفر بر فرض چیزی شنیده شود که غلوی در محبت یا نسبت کرامت به کسی بدهند ، از قبیل اینها از جمله عوام شنیده می شود مثل بسیاری در حق بندگان جناب میرزای شیرازی مدظله العالی می گویند که هر حکمی مشکل شود می نویسد ، جواب به خط سبز از حضرت حجه عجل الله فرجه بیرون می آید و خیلی بالاتر از اینها که اگر جنابعالی بفرمایید این حرف ها را نزنید مضایقه ندارند ، تکفیر و تخطئه کنند .
مردم طالب اینند که یک حرف تازه ای بزنند ، چنانکه دشمن ها ملاحظه بفرمایند چه نسبت ها دادند که هیچ ذی شعوری تصور و تعقل صدقش را نمی کند ، مع ذلک خواهند گفت و یک نفر محضا لله منع نخواند کرد و خطاب حضرت حق جل شانه که « ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا » (۲) را عمل نخواهد کرد اگر چه بعون الله تعالی ملالی نیست : « ان یوم الفصل ( کان ) میقاتهم اجمعین » . (۳) « حسبنا الله و نعم الوکیل » (۴) « نعم المولی و نعم النصیر » (۵) .
فصل دوم در خصوص خواص و پیشوایان این طایفه مطعونین ، شرحی در دیباچه تفسیر (۶) از جناب مقدا و آقای خود (۷) به نظر آمد صورتش را نوشته در لف عریضه ملاحظه فرمایید . مسلمان راضی می شود صاحبان این عقاید را نسبت کفر و اباحه دم بدهد ؟ خواهید فرمود : پس چه اختلافی هست ؟ اولا : اختلافی نیست ، از باب غرض ندانسته از طرفین اختلاف شخصی و لفظی می اندازند ، خداترسی می خواهد که گوش ندهد . ثانیا : فی الجمله اختلاف ، نظیر خلاف مجتهد و اخباری است که عرض می کنم . شخص مجتهد جامع الشرایط جایز التقلید ، شرط اعظمش دارا بودن ملکه تقوا است بعباره اخری باید نفس او از سر هوی و شیطان خارج و مسخر عقل شده باشد : « و اما من کان من الفقهاء حافظا لدینه ، صئنا لنفسه ، مخالفا لهواه ، مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه » (۸) . و این مرتبه دخلی به مرتبه امامت و عصمت ندارد عالم « بما کان و ما یکون » نیست ، بری از سهو و نسیان نیست همینقدر مامون از متابعت نفس است . همین مساله را در چند سال پیش در « سر من رآی » ، بندگان جناب میرزا مد ظله با طلاب معتبر در میان داشتند که آنجناب می فرمودند : مجتهد باید صاحب مقام و ملکه باشد فوق عدالت ؛ طلاب قبول نمی کردند و برهان آن بزرگوار همین حدیث شریف بود . باری در هر صورت حکم تکفیر چنانچه از جانب آخوند ملا محمد علی آرانی دیدم سبب تضییع علم و علما است ؛ اقلا چنین مطلبی را باید یک مجلس با حقیر گفتگو کرده باشد بدون زور چماق .
بیش از این جسارت ، موجب تصدیع است اگر میل خاطر باشد شرفیاب می شوم نه یک بار و دو بار مثل تلمیذی هر روزه ، هر قدر بخواهید و اگر یقین حاصل فرمودید به کفر ما مسلمانان که مختارید ؛ ولی شخص مسلمان تا زبان دارد و زنده است در هر جا باشد اسلام خود را ثابت می کند . و دیگر اینکه مردم این افتراها که مقدسین به ما می زنند تحقیق می کنند وقتی فهمیدند دروغ است ، دیگر هیچ اعتقادی برای کسی باقی نمی ماند بلکه اسباب دخول مردم در باب ضلالت ضالین واقعی می شود . شان عالم این است که اگر طایفه ای از مسلمین را هم مخطی در طریق دید ، به ملایمت ، به ادله و براهین بطلانش را ثابت کند . هرچه مذمت و طعن هم شایسته می داند در مجالس و منابر بکند نه این حرکات شنیعه جاهلانه که در آران و بیدگل و نوش آباد می کنند و اذیت و آزار بزرگ و کوچک . عیال مردم را می گویند : « بیا بی طلاق شوهر کن » ، اگر این طریقه اسلام و ایمان است و این نوع مردم را ، خلفاء الله و نواب ائمه باید دانست و مفتریات آنها را باید قبول نمود که داد از این مسلمانی !
کسی که احتمال بی غرضی و دادرسی در او بدهم جز جنابعالی سراغ نداشتم ، جسارت کردم آنچه تکلیف می دانید در اطفای فتنه بفرمایید که عند الله تعالی و رسوله ضایع نمی شود . اگر جوابی هم مرحمت شود مختارید . یکی از دروغ ها که در حق حقیر فقیر گفته می شود این است که مردم فوج فوج می روند و مرید او می شوند رجالا و نساء ، کی و کجا و به چه خیال ؟ نه حقیر اهل این کارم ، نه کسی به خیال آخرت . این ملاها از دور یک چیزی شنیده اند . دو روز بازدیدی کردم همه گرفتار ناخوش داری ، غیر از طبابت مرضی ، خیالی دیگر نبود . اجتماع دو سه نفر آبله دار ، دردگلو ، نوبه ، حمل بر دستگاه ارشاد کردند ، حسد داعی بر این فتنه شد . و الی الله المشتکی و به الاستجاره . ( انتهی )


پاورقی :




منبع :

نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم / تالیف حاج سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۴ / پاورقی صفحات ۱۳۵ - ۱۳۷


برچسب‌ها:

سه‌شنبه

دفاعیه ها : ‌نظر سلسله سلطانعلیشاهی درباره علما / سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه

عنوان اصلی : نظریه سلسله نعمه اللهیه نسبت به علمای اعلام چیست ؟


این موضوع محتاج به سوال نیست و در تمام کتب بزرگان سلسه مذکور شده و در « نامه مبارکه پند صالح » نیز دستور کامل در این باب داده شده است .
علمای اعلام مبلغین دیانت اسلام و ناشرین احکام شریعت مقدسه می باشند و همانطور که بزرگان عرفا مجازین در درایت و تلقین اذکار و اوراد هستند ، علما نیز مجازین در روایت می باشند و باید احکام شرعیه را از آنها اخذ کرد و در گذشته بین این دو دسته اتحاد و یگانگی کامل موجود بوده و هرکدام به وظائف خود عمل می کردند . و بسیاری از علمای سابقین مانند : شهیدین و ابن فهد حلی و ابن طاووس و ابن ابی جمهور و سید حیدر آملی و شیخ بهائی و فیض کاشانی و قاضی نورالله شوشتری و شیخ مرتضی انصاری و مرحوم میرزای شیرازی و مرحوم آیت الله اصفهانی - رحمه الله علیهم - یا در رشته تصوف وارد بوده یا اظهار میل و علاقه بدان می نمودند و در کتب رجال هم از بعض آنها به نام صوفی ذکر شده است ؛ مانند « رجال ابوعلی » ، درباره ابن فهد حلی و در کتاب « مرآه الحق » مرحوم مجذوبعلیشاه [ همدانی ] نیز در این باب مشروحا ذکر شده است ، بلکه در میان روات نیز چند نفر به نام صوفی مشهورند ؛ مانند : حسین بن علی صوفی و حسین بن عنبسه صوفی و احمد بن یحیی بن حکیم صوفی . و هرچند بعضی گفته اند که آنها پشم فروش بوده اند از این جهت بدین نام موسوم گردیده اند ، ولی این بعید است چون طبق معمول عرب باید آنها را صواف گفت نه صوفی ، مانند بقال و تمار و عطار . و ابوالحسن علی معروف به ابی الادیان نیز که از حضرت عسکری (ع) روایت کرده به تصوف معروف و از دوستان نزدیک جنید بوده و خود جنید نیز مورد لطف و عنایت حضرت عسکری (ع) بوده ، و در کتب رجال در ذکر جنید و فارس بن حاتم بدان تصریح شده است .
امروز هم بین علمای حقیقی و عرفای واقعی اختلافی نیست و ایجاد اختلاف از طرف مغرضین یا جهال می باشد ؛ چنانکه در کتاب « مجالس المومنین » مرحوم قاضی نورالله شوشتری در اول مجلس ششم که راجع به صوفیه شرح مفصلی در مدح و تمجید از تصوف ذکر فرموده ، و از جمله در کتاب « جامع الاسرار » تالیف عالم جلیل سید حیدر بن علی آملی نقل کرده که : شیعه و صوفی دو اسم می باشند که مراد حقیقت واحده است . و ضمنا گفته که بین علمای شریعت و صاحبان طریقت در شیعه به هیچ وجه اختلافی نیست . و در ذکر حالات سید حیدر نیز در همان مجلس بیان مفصلی در باب تصوف از ایشان نقل نموده است . و بعضی به نویسنده [ این مطلب ] توهین نموده و نوشته اند این که در اینجا ذکر شده مغالطه است و آنها اصلا صوفی نبوده اند . من نمی دانم این صوفی که ایشان می گویند چیست و آنکه ما ذکر کردیم کیست ! زیرا ما هم کسانی را که نام تصوف بر خود گذاشته و عمل نمی کنند رد می کنیم ، ولی تصوف حقیقی همان است که آن علما دارا بودند و ما نیز بدان افتخار می کنیم و گمان می کنم نوشته ایشان به مغالطه نزدیک تر باشد .
مرحوم آیت الله زنجانی به خود نگارنده بطور صریح فرمودند که علمای بزرگ در خفا با فقر و طریقت ارتباط داشتند و از جمله بطور مثال راجع به مرحوم آیت الله سید محمد کاظم طباطبائی یزدی اظهار کردند که من خودم سالها نزدشان تلمذ نموده و از نزدیکان ایشان بودم و به من اعتماد داشتند و من درک کردم که ایشان در رشته طریقت واردند .
فقرا موظف اند طبق آنچه در « نامه پند صالح » مذکور گردیده حفظ احترامات علمای اعلام را بنمایند . و کسانی را که حقیقا به وظایف روحانیت رفتار نموده و در خدمت به شریعت مقدسه و نشر احکام می کوشند با نظر تعظیم و تکریم بنگرند و احکام شرعیه را که بر هر فرد مسلمی عمل بدان ها لازم است از آنان کسب نمایند .


منبع :


برچسب‌ها:

دوشنبه

دفاعیه ها : تمثل صورت شیخ یا امام / سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه

عنوان اصلی : موضوع تمثل صورت امام


عبادت فقط باید نسبت به ذات حق باشد و معبودیت منحصر به اوست . و در فکر مصطلح صوفیه آنچه مورد فکر است ، نام حق تعالی شانه می باشد و عقیده صوفیه آن است که اگر انسان مستغرق در ذکر و فکر حق شود بطوری که نسبت بدان مغلوب گردیده و سراپای او تحت تاثیر همان قوه واقع شود و آن حالت ادامه پیدا کند گاهی برای او مکاشفاتی دست می دهد ؛ از جمله در مراحل ابتدایی صورت شیخ راهنما متمثل می شود ولی او چون توجهش به همان فکر مامور به است این جلوه و تمثل در آن محو می شود و اگر بدان حالت مغرور نشود و بر فکر خود مداومت نماید ، مشاهدات بالاتری برای او دست می دهد و در مراتب عالیه صورت امام متمثل می شود که مشاهدات حضرت ابراهیم (ع) نیز از ستاره و قمر و شمس اشاره به مکاشفات سلوکی از نظر تاویل دارد و اشاره است به اینکه سالک راه نباید به این کشف و شهود که در طی طریق رخ می دهد مغرور شود و بدان قانع گردد بلکه به توجه به وجهه غیبی که بدان مامور است کاملا مراقب باشد و ادامه دهد که شهود بالاتری برای او رخ دهد ، که برای سالک راه در مراتب سلوک می توان گفت : « ذل من قنع و عز من طمع » (۱) یعنی : در مراتب معنوی و مشاهدات غیبی نباید قناعت نمود بلکه همواره باید هر چه ببیند کوشش کند که به بالاتر برسد و طمع بالاتر را داشته باشد .
ولی البته این مشاهدات در همه این مراتب به عنوان تمثل است نه تمثیل ؛ یعنی به اختیار نیست بلکه مانند مشاهدات خواب که بدون اختیار او در مخیله یا مفکره او ظاهر می شود ، این جلوات نیز بدون اراده و اختیار او از عالم غیب تراوش می کند . و اگر این تمثل در موقع عبادت و گفتن « ایاک نعبد » باشد ، چون فکر او متوجه حق است و این جلوه هم از طرف حق و به عنوان مظهریت حق و اسمیت اوست - بالتبع و بالعرض - مخاطب این کلام واقع می شود ، ولی معبود حقیقی ذات بی زوال حق است ؛ مانند آنکه کسی را مخاطب قرار دهیم و در بین مکالمه ، دیگری از جلو چشم ما عبور کرده و نظرمان بر او افتد و او گمان کند که مورد خطاب واقع شده در صورتی که توجه و نظر به او بالعرض و بی اراده بوده و مورد خطاب هم او نبوده است .
و کلمات کونیه و لفظیه همه اسامی حق اند و امام (ع) آیت عظمی و اسم اعظم اوست ولی جلوه او نیز ممکن است دائم نباشد ، لیکن فکر سالک دائم و دل به یکی بنده است :
رو دل به کسی ده که در اطوار وجود / بوده است همیشه با تو و خواهد بود
و آن ذات حق است تعالی شانه . « و تذکر رسول الله (ص) و اجعل واحدا من الائمه نصب عینیک » (۲) هم مربوط به نیت قبل از نماز است که قبل از شروع به نماز آنها را شفیع خود قرار دهد که معنی « انا توجهنا الیک » (۳) نیز همین است . و تمثیل اختیاری هم اگر در بعض موارد گفته شده ، در غیر موقع عبادت و فقط از نظر شفیع و واسطه قرار دادن آنان است در پیشگاه احدیت و منظور از توجه به آنان و تفکر نیز به بالاصاله و بالذات است ، بلکه از نظر مستحسن بودن تفکر در آلاء الهی است و به عبارت اخری « ما به ینظر » می باشد نه « ما فیه ینظر » (۴) ؛ مانند نظر کردن به آینه که نظر به آن بالتبع است و منظور اصلی صورتی است که در آینه می باشد . و البته این نیز اگر پیدا شود در غیر موقع عبادت است و به اضافه مراد از تمثیل اختیاری نیز همان اثر مترتب بر یاد است ؛ زیرا انسان یاد هر چیز بکند صورت آن بالطبع در ذهن او منطبع می شود و یاد ائمه هدی (ع) و توسل به آن بزرگواران بالطبع مستلزم تمثل صورت خیالی آنان در مخیله می باشد و آن نیز باطل و شرک نیست و کسانی هم که تمثیل ذکر کرده اند همین معنی را اراده نموده اند ، ولی در موقع عبادت توجه به غیر حق حتی پیغمبر و امام جائز نیست و شرک است لیکن طبیعی است که نام هر یک برده شود حتی نام کسانی که اصلا دیده نشده اند فوری صورتی از او در خاطر مجسم می شود و چون در اذان و اقامه یا تشهد نام پیغمبر و علی برده می شود ممکن است بی اختیار توجهی شود یا صورت به نظر آید و البته اگر بی اختیار باشد شرک نیست .
خود مرحوم آقای سلطانعلیشاه در مرقومه ای که به آقای شیخ حسین بصیر سبزواری مرقوم داشته اند (۵) از جمله این عبارت را مرقوم فرموده اند : « در همه جا نوشته شده است مضمون اخباری که فرموده اند : کسی که عبادت کند اسم را کافر است و کسی که عبادت کند اسم و مسمی را مشرک است و کسی که عبادت کند مسمی را به ایقاع اسما ، موحد است . نه اینکه در کتاب بنویسیم که « ایاک نعبد » باید خطاب به مرشد کرد . » در همان نامه هم که سوال شده اگر دقت شود و به بقیه آن مراجعه نمایند مطالب معلوم می شود . و در تفسیر بیان السعاده هم در سوره فاتحه تفسیر « اهدنا الصراط المستقیم » ذکر شده که آنچه از مرتاضین عجم مشهور گردیده که صورت شیخ را به تعمل نصب العین خود قرار دهند باطل و شبیه به بت پرستی است و نیز ذیل آیه شریفه : « فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون » (۶) اوایل سوره بقره نیز فرموده که : مقصود صوفیه از توجه به شیخ آن است که بطوری در پیروی و اطاعت اوامر او مراقب باشد که متبوع و مطاع بی اختیار نزد او متمثل شود ، نه اینکه بدون اتباع و پیروی باشد و خود را به تکلف وادار بدان نماید ؛ چه در نظر گرفتن صورت به اختیار کفر است و صاحب آن جایی جز آتش ندارد و می فرماید : ظهور قائم در عالم صغیر نیز همان تمثل قائم است و پس از دو سطر می فرماید : اینطور به نظر می رسد که فکر غیر اختیاری نیز مانند اختیاری اشتغال به اسم و غفلت از مسمی است که آن نیز کفر و مشغول شدن به بت است .
و در ذیل تفسیر آیه شریفه (۷) : « و اعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا و بذی القربی » (۸) تصریح به عدم جواز نصب صورت شیخ شده است و اگر همین دو موضوع را دقت و تعمق نماییم ، منظور عرفا کاملا معلوم می شود . و هرگاه بیانی بر خلاف این تصریح که در بیان السعاده است مشاهده کنیم باید آن را تمثیل در غیر موقع عبادت و آن را نیز از نظر سلسله مراتب و واسطه بودن آنها حمل نماییم و مبدا و منتهی را در مطالب توجه داشته و دقت کنیم که مصداق « حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء » (۹) ، واقع نشویم .
و دلیل عملی بر اینکه مراد تمثیل اختیاری نیست آن است که از هر یک از پیروان سوال و تحقیق شود معلوم می شود چنین دستوری به هیچ یک داده نشده ، بلکه امر شده که جز توجه و تذکر حضرت حق واحد متعال - جلت عظمته - سایر خیالات را از دل بیرون کنند و اگر اینطور چیزی دستور داده می شد ، اقلا یک نفر از طالبین دیندار از آن سرباز زده و علنا مخالفت و تمرد می کرد و به دیگران اظهار می داشت ؛ در صورتی که هیچ یک از افراد نادر هم که بعدا بر اثر اهواء و اغراض نفسانیه از طریقه منحرف شده و اظهار مخالفت کرده اند این چنین چیزی اظهار ننموده اند . و با این شرح که ذکر شد تهمت بعضی از عوام هم که می گویند صوفیه تصویری از راهنما را باید زیر سجاده قرار دهند که روی آن سجده کنند به طریق اولی باطل شد . و چرا این اشخاص اگر غرضی در این تهمت ها ندارند از بعضی صوفیه تحقیق نمی کنند ؟ یا چرا عملا جستجو نمی کنند تا بر کذب این نسبت آگاه گردند ؟ که خود همین امر دلیل غرض ورزی و تهمت زدن است . و اگر در سلاسل دیگری این امر وجود داشته باشد دلیل تعمیم آن نیست ؛ چنانکه در کتب عرفا از بعض سلاسل نقل شده و حتی ادله آنها هم مشروحا ذکر گردیده است ، ولی باز هم تذکر می دهم که در سلسله ما وجود ندارد .
در بعض سلاسل اهل سنت هم وجود دارد ؛ مثلا در سلسله نقشبندیه و قادریه معمول است ، چنانکه از کتاب « مقامات غوثیه » در احوال شیخ عبدالقادر جیلانی نقل شده ( ولی خودم آن کتاب را ندیده ام ) که خواجه بهاء الدین نقشبند برای زیارت شیخ به بغداد رفت و در سر قبر شیخ گفت :
یا پیر دستگیر تو دست مرا بگیر / تا گویمت به تو که تویی پیر دستگیر
از قبر ندایی شنید که گفت :
یا شاه نقشبند تو نقش مرا ببند / تا گویمت به تو که تویی شاه نقشبند
ولی خود نقشبندیه در وجه تسمیه این نام گفته اند :
ای برادر در طریق نقشبند / ذکر حق را در دل خود نقش بند
که دلالت دارد بر این که فقط نام خدا را باید متوجه باشند . و در اجازه ارشادیه و خلافت پیر سید احمد شرف الدین قادری برای جانشین خود - حاجی خلیفه عبدالرحمن بن حاج میر عبدالله - اهل رود خواف که در تاریخ ۱۳۳۸ قمری نوشته و طوماری می باشد و من آن را نزد آقای عبدالمجید قادری از احفاد حاجی خلیفه دیده ام ، ذکر می کنند و به جانشین خود دستور می دهند که باید صورت شیخ را که دست روی قبر مطهر حضرت نبوی (ص) گذاشته و از انوار آن حضرت استمداد می کند در نظر گرفت .
ولی سلسله نعمه اللهیه گنابادی افتخار می کند که هیچ عقیده ای بر خلاف ظاهر شرع مطهر ندارد و آنچه معتقدات اوست ، عینا مطابق اخبار ائمه اطهار (ع) می باشد . تمثیل نیز همینطور است و ما آن را جایز نمی دانیم و شرک می شماریم .


پاورقی :


منبع :

رساله رفع شبهات / تالیف سلطانحسین تابنده رضاعلیشاه .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۷۷ / ص ۳۱

برچسب‌ها:

پنجشنبه

دفاعیه ها : تصوف و عرفان از دیدگاه امام خمینی (۳) / دکتر ح. ا. تنهایی

بخش سوم : وحدت وجودگرایی


یکی از مضامینی که در شالوده تفکر اشراقی صوفیانه موجود است و ظاهر شریعت شیعه را به بطن عرفانی آن متصل می کند ، باور یقینیی است که لا وجود الا الله ، هیچ چیز نیست غیر از او ، که :
یکی هست و هیچ نیست جز او / وحده لا اله الا هو
به دیگر سخن هرگاه ادراک قلبی صورت گرفت ، یعنی نور ولایت به قلب مومن ، و توسط ولایت ولوی به واسطه آن صاحب منصب داخل شود ، این نکته ادراک می شود که تنها یک وجود بیشتر نیست : وحدت وجود اصل است ، نه کثرت وجود :
و البته درک مفهوم وحدت وجود مقامی را می طلبد که پس از معصومین (ع) ، تنها عرفای شامخین و صوفیان بزرگی ( به قول امام خمینی چون محی الدین ) می توانند بدان نائل شوند :
پس جهان همه مظهر الله است ، همه اشیاء مظهر الله هستند ، و البته نه الله . نگاه کنید :
و بنابر این حمد برای هر شیئ و هر چیزی و هر شخصی حمد برای خداست ، منتها اهل کثرت این معنا را نمی فهمند :
ولی افراد گرفتار در کثرت نمی فهمند ؛ مثلا عیال و فرزندان موسی نمی دیدند که آتشی اساسا موجود هست ولی موسی آتش را دید ، و دید که آتش می گوید : « انی انا الله » یعنی آتش می گوید « من خدا هستم » :
و یا :
این همان سر [ تشدید روی راء ] پوشیده به سر است که در کلام سید حیدر آملی آمد و گفته شد که تنها مقام عارف کامل و صوفی مومن ممتحن می تواند درک کند :
شیخ کبیر محی الدین هم می گوید :
ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوست / موج دریاست ، عجب آنکه نباشد دریا (۱۰)

برداشت نادرست از وحدت وجود

ولی متاسفانه بسیاری از عالم نمایان گمان می کنند قایل به وحدت وجود کافر است ، زیرا به زعم این گروه نظریه وحدت وجود متضمن این معنا است که ،‌ العیاذ بالله ، همه اشیاء خدا هستند ؛ نگاه کنید :
پس عارف یا صوفی با اعلام ...
و یا :
پس اختلاف در تعابیر هست ، امام درست در گزارش پیشین نیز به همین مساله توجه فرموده است :
بنابر این ، امام بخوبی و با صراحت اشاره می کنند که لسان عرفا و صوفیان به ائمه اطهار (ع) نزدیک تر است تا لسان فلاسفه و علمای ظاهر ، ولی بتدریج لسان عرفا مورد غفلت واقع شده و اختلاف در زبان را اختلاف علیه عرفان تعبیر کرده اند ، در صورتی که :
و به قول خواجه حافظ شیراز که امام با همین تعبیر در مصباح الهدایه سخن می گوید در هنگام فهمیدن دست به انکار نباید زد :
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست (۱۶)
و نیز نگاه کنید به اشاره ایشان به این نکته که تلاش اولیا برای راهنمائی از سر رحمت به خلایق است . می فرماید :
و یا :
و یا :
و یا :
گر اهل نه ای ز اهل حق خرده مگیر / ای مرده چو خود زنده دلان مرده مگیر (۲۰)
پس بایستی قرائت نماز و قرآن باسم رب ، یعنی مربی ، یعنی راهنما باشد ، همانطور که علی اعلا فرمود : که من قرآن هستم ، من نمازم ، من روزه ام ، و همانگونه که قرآن خواندن ابن ملجم و حدیث دانستن ابن سعد و شریح قاضی نه تنها به آنها کمکی نکرد ، بلکه موجب ضلالت و بدبختی آنها شد (۲۱) ، زیرا که نماز و روزه و خمس و جهاد وقتی معقول است که ولایت در کار باشد و الا خداوند هیچکدام از اعمال فردی که رب مقید و مربی خویش را نشناسد ، نمی پذیرد .
در آخر این مقال اشارت شاعرانه امام در باب اعتقاد به وحدت وجود ، که فلسفه اصلی متصوفین شیعی است ، را بار دیگر جهت تذکر مرور می کنیم . نگاه کنید :
سر زلفت به کناری زن و رخسار گشا / تا جهان محو شود ، خرقه کشد سوی فنا
طاق ابروی تو محراب دل و جان من است / من کجا و تو کجا ؟ زاهد و محراب کجا ؟ (۲۲)
ملحد و عارف و درویش و خراباتی و مست / همه در امر تو هستند و تو فرمانفرما
خرقه صوفی و جام می و شمشیر جهاد / قبله گاهی تو و این جمله همه قبله نما
ما همه موج و تو دریای جمالی ، ای دوست / موج دریاست ، عجب آنکه نباشد دریا (۲۳)
و یا :
بیدار شو ای یار از این خواب گران / بنگر رخ دوست را به هر ذره عیان
تا خوابی ، در خودی خود پنهانی / خورشید جهان بود ز چشم تو نهان
و ارادت امام بزرگوار را نسبت به صوفیان حقه می توان در این غزل روشن تر دید . نگاه کنید :
دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد / محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد
معتکف گشتم از این پس به در پیر مغان / که به یک جرعه می از هر دو جان سیرم کرد
آب کوثر نخورم منت رضوان نبرم / پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد
دل درویش به دست آر که از سر الست / پرده برداشته آگاه ز تقدیرم کرد
پیر میخانه بنازم که ز سرپنجه خویش / فانیم کرد ، عدم کرده و تسخیرم کرد
خادم درگه پیرم که ز دلجوئی او / غافل از خویش نمود و زبر و زیرم کرد (۲۴)
روشن است که قدرت تسخیر در نفوس جهان و زیر و زبر کردن سالکان که تنها در دست پیر و راهنمایی الهی است امام را عاشقانه به خدمت این رب مقید می کشاند ، و بدین سان ملاقات سلیمان زمان و رب مقید خویش را در کلبه درویشانه خویش به تقابل متخیلانه کشیده و با مصافحه فقری با جمال سرمدی انسان کامل و استاد ربانی خویش تقابل فقر و غنی را درمی نوردد :
بساط چون تو سلیمان و کلبه درویش / نغوذ بالله گویی ز اشتباه تو شد
کنون که آمدی و با چو منی صفا کردی (۲۵) / بساط فقر چو کاخ شه از پناه تو شد (۲۶)
و سرانجام این توصیه که :
جامی بنوش و بر در میخانه شاد باش / در یاد آن فرشته که توفیق داد باش
رو حلقه غلامی رندان بگوش کن / فرمانروای عالم کون و فساد باش
شاگرد پیر میکده شو در فنون عشق / گردن فراز بر همه خلق اوستاد باش
مستان مقام را به پشیزی نمی خرند / گو خسرو زمانه و یا کیقباد باش


پاورقی :


منبع :

جامعه شناسی نظری اسلام : مطالعه گزیده ای از نظریات جامعه شناختی و انسان شناختی متفکرین ، فلاسفه و صوفیان مسلمان / دکتر ح. ا. تنهایی .-- مشهد : نشر سخن گستر ، ۱۳۷۹ / فصل نهم : نظریه حضرت آیت الله العظمی امام خمینی

برچسب‌ها:

دفاعیه ها : تصوف و عرفان از دیدگاه امام خمینی (۲) / دکتر ح. ا. تنهایی

یکی از محصنات ظریف کار حضرت امام در بیان نظریات عارفانه خویش و پیچیدگی های امر وحدت وجود و مساله ولایت استفاده وی از نظریات عرفا و صوفیان اعصار مختلف است که نه تنها ذکر نام و آرای آنان را دستمایه خویش قرار می دهد بلکه نظریات آنها را در برابر دیگر علمای دین برتر می شمارد . سه مورد ذیل نمونه هایی از این برتر شماری است :

۱. برتر دانستن تفاسیر صوفیان نسبت به کلیه تفاسیر

حضرت امام تفسیر قرآن را مخصوص اهل بیت (ع) می داند و معتقد است دیگر علمای تفسیر هر کدام قسمتی خاص و محدودی از قرآن را فهمیده اند . در میان علمای تفسیر و صاحبان تفاسیر قرآنی ، ایشان تنها به سه تفسیر رجوع کرده اند که هر سه نفر از عرفا و صوفیه مشهور بوده اند ، نگاه کنید :
سپس به سه تفسیر مهم دیگر نیز اشاره می فرماید : تفسیر طنطاوی ، قطب و مجمع البیان . در صورتی که تفاسیر بسیار زیادی نوشته شده است ولی ایشان عمدتا به تفاسیر عرفا و صوفیه بها می دهد ، صوفیانی چون : محی الدین که از مشایخ سلسله سهروردیه است و تمام جهان او را به عنوان یکی از بزرگترین صوفیان اسلام می شناسد . ملا عبدالرزاق کمال الدین کاشانی نیز از عرفای قرن هشتم است ، و به ویژه ملا سلطانعلی که همان جناب سلطانعلیشاه گنابادی ( = جنابذی ) صاحب تفسیر بیان السعاده و نخستین قطب سلسله گنابادی پس از ادامه سلسله نعمت اللهی از طریق جناب سعادتعلیشاه به ایشان است که چگونگی این روابط را بطور اجمالی ، در فصل سیزدهم ‍[ کتاب منبع مقاله ] دنبال نموده ایم . پژوهشگران موسسه تنظیم و نشر آثار امام در معرفی جناب ملا سلطانعلی این گونه می نویسند :
دیگر تاکیدات امام بر اهمیت روش صوفیان در همان نامه به گورباچف نیز مستور است .

۲. برتر دانستن معرفت شوقی

در مقایسه معرفت شوقی و عارفانه در برابر معرفت فلسفی که مبتنی بر برهان است جناب ایشان به داستان معروف برخورد شیخ بزرگوار صوفی مسلک ابوسعید ابی الخیر و فیلسوف مشائی بوعلی سینا ‌( که در آخر او نیز دست ارادت به صوفیان می دهد ) (۴) ، اشاره ای ضمنی کرده و برتری روش شیخ ابوسعید را متذکر می شود . نگاه کنید : جناب ایشان نخست به معنای اعتباری اسم و مسمی در ادراک فلاسفه از صفات و ذات خداوندی اشاره کرده و چنین ادراکی را ناقص برشمرده و آن را از سر برهان می داند . سپس می افزاید :‌
پس از این مقایسه ، روش فلاسفه و نیز ، بر سبیل خضوع و خشوع حاصل کار خود را نیز همراه فلاسفه مذکور می داند ، ولی روش صوفیانه شیخ ابوسعید را ، که روش مشاهده اشراقی است برتر می شمارد . نگاه کنید :
همین مقایسه را جناب ایشان در باب مقایسه زبان و اصطلاحات فلاسفه و عرفا انجام می دهند . در گام نخست به تفاوت دو زبان فلسفی و صوفیانه که هر دو از یک واقعیت سخن می رانند اشاره می فرماید . نگاه کنید :
پس از این مقایسه جناب ایشان تعبیر و روش عرفا و صوفیان را به روش و تعبیرات ائمه هدی (ع) نزدیک تر دیده می فرماید :
سپس هشدار می دهند که در هنگام مشاهده این اختلاف ، به جای تکفیر آنها بهتر است سعی کنید تا زبان آنها و اهداف و مقاصد آنها که همراه و همساز با تعابیر ائمه هدی (ع) هست را بفهمیم :
جناب ایشان در ادامه گفتگوی مقایسه ای میان معرفت شهودی و معرفت علمی یا فلسفی اهل معرفت غیرشهودی را گرفتار نادانی و ظلمانی حقیقی دانسته که به هیچ روی زبان و حال اهل معرفت شهودی را درک نمی کنند ، و بدتر از آن ، از روی نفهمی به انکار و تکفیر آنان دست می زنند . در همین مقال در توضیح تجربه شهودی موسی (ع) می فرماید مفهوم تجلی و تجربه شهودی و اشراقی برای اهل ظاهر و غیر عارف متاسفانه به نظر وهم و قصه می آید ...
و آیا چگونه می توان مشاهده کرد ؟ آیا با چشم یا با قلب ؟ می فرماید هیچ کدام ، بلکه با « آن قلبی که قلب عالم است ، قلب نبی ، مشاهده با اوست ... » (۱۱)
پس معرفت شهودی تنها برای اولیای خدا و پیروانی که اتصال روحانی به این بزرگواران دارند ممکن است می شود و این البته پس از ائمه ، در میان عرفا جاری است .

۳. برتر دانستن و گزینش تمثیل های عرفا در اثبات معرفت شهودی

به ویژه در معرفت شهودی ، جناب ایشان تقیدی خاص داشته اند تا احدیث و آیات شریفه را همراه با اشعار عرفا و صوفیه شیعی همراه کنند . نمونه این اشاره جستار بالا در بند دوم بود که در توضیح معرفت شهودی انبیا ، و مثلا مفهوم شناخت نور متجلی در طور را ، با تمثیل مولوی همراه و تبیین می کند ، که در حاشیه کتاب پژوهشگران موسسه تنظیم و نشر آثار وی بدان اشاره نموده اند :
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر / من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش (۱۲)
و در ادامه همین جستار و مقال عمیق ، و در اثبات این نکته که حتی علوم دینی یا علوم به اصطلاح رسمی دینی هم ، که موضوع منزهی دارند ، می توانند در قلب عالم نامهیا و نامنزه به فضله شیطان تبدیل شود . در این حال از اشارات شیخ بزرگوار و صوفی عالم و محدث شیعه شیخ بهایی استفاده برده و اشاره ای اینچنین می فرماید که همه علوم رسمی « سر به سر قیل است و قال » . نگاه کنید :
که در حاشیه کتاب ، پژوهشگران این بیت شیخ [ بهایی ] را کامل آورده اند :
علم رسمی سر به سر قیل است و قال / نه از او کیفیتی حاصل نه حال
و البته چند بیت دیگر این مجموعه اشعار نیز نشان دهنده تاثیر شیخ [ بهایی ] بر امام است . مثلا :
چند از این فقه و کلام بی اصول / مغز را خالی کنی ای بوالفضول
دل منور کن به انوار جلی / چند باشی کاسه لیس بوعلی
و یا :
دل که خالی شد ز مهر آن نگار / سنگ استجنای شیطانش شمار ... الخ (۱۵)
و نیز در تبیین وجوب راهنما که به اشعار پرمغز مثنوی تمسک می جوید ، و ما بارها ، به ویژه در بخش اول از آنها بهره بردیم ، مثلا این نمونه که :
جناب ایشان در استفاده از آثار منثور صوفیان و عارفان و پیروی و شرح و تکمیل نظریات آنان اشارات بی شمار داشته اند که مهمترین آنها اشارات به شیخ اکبر محی الدین ابن عربی شیخ سلسله سهروردیه است و بهره های وافی از تفسیر بیان السعاده جناب سلطانعلیشاه گنابادی .


پاورقی :



منبع :

جامعه شناسی نظری اسلام : مطالعه گزیده ای از نظریات جامعه شناختی و انسان شناختی متفکرین ، فلاسفه و صوفیان مسلمان / دکتر ح. ا. تنهایی .-- مشهد : نشر سخن گستر ، ۱۳۷۹ / فصل نهم : نظریه حضرت آیت الله العظمی امام خمینی

برچسب‌ها:

یکشنبه

دفاعیه ها : تصوف و عرفان از دیدگاه امام خمینی (۱) / دکتر ح. ا. تنهایی

بخش اول : وجوب طریقت و راهنمای الهی


جناب آقا سید روح الله الموسوی الخمینی رحمه الله علیه در شرح دیدگاه باطنی اسلام ( = تشیع ) نیز به این نتیجه می رسد که فلسفه حقیقی اسلام ، که رو به سوی آخرت و تزکیه کامل دارد ، موجب می شود تا بنده شایستگی حضور در بارگاه الهی را پیدا کند ، و این حاصل نمی شود ، مگر از راه گذار شریعت به طریقت . به دیگر سخن ، مومن شیعه بایستی از آداب شریعت فروگذاری نکرده و به تمام ظواهر شریعت مقدسه اسلام ، بنابر احکام اسلام و فتاوی مجتهدین و علمای شریعت ، کثر الله امثالهم ، قیام و عمل کند . ولی این نیمی از راه است ، نیم اول راه ، نتیجه شریعت است . ولی نیم دوم ، نیمه ای است که انسان را عملا آماده حرکت به سوی خدا می کند . پس نیم دیگر راه ، عبارت از سلوک است که بایستی شخص سالک به حضور مرشدی کامل که « دلیل راه » است راه پیدا کرده ، و بنابر دستورات وی شریعت مصطفوی را به طریقت مرتضوی پیوند زند . نگاه کنید :
سپس هشیارانه می فرمایند که اگر علم به شریعت کسی را بفریبد که با چنین علم و دانشی دیگر چه احتیاج است که به دنبال خضر وقت و یا دلیل راه باشد (۲) ، بلافاصله در ادامه مطلب می فرماید :‌
سپس با شرح روایتی از سید العارفین حضرت علی (ع) و حضرت باقر (ع) می فرماید که این دلیل های راه یا خضرهای وقت ...
در جایی دیگر اینچنین مساله وجوب پیروی و اطاعت از مرشدین ربانی را گوشزد می فرماید :
پس همان گونه که مولانا شیخ سید حیدر آملی نیز می فرمود این خلیفه یا مومن ممتحن و یا عالم ربانی و استاد رحمانی ، عارفی و یا صوفیی است که صاحب مسند ارشاد و اجازه دستگیری طلاب و طالبین وجه الله است و در فرایند طریقت سلوک عرفانی ، بتدریج ، حقایق الهی را در قلوب آنها کشت می کند .
و به همین سیاق نیز هست که امام خمینی نیز به قول خودشان راهبری به نام « استادنا ، عارف کامل جناب شاه آبادی رحمه الله علیه »‌ را یافته است . امام به درستی می داند و به صراحت تاکید می فرماید که کار ارشاد طریقت که پس از گذشت شریعت و ضمن آن بایستی رخ دهد توسط علمای شریعت انجام نمی گیرد ، بلکه ...
و یا :
و بر همین سیاق فریاد برمی دارد که : یاران ، مرا به راه طریقت راهنمایی کنید :
ای دوست مرا خدمت پیری برسان / فریاد رسا به دستگیری برسان (۹)
و با پیدا کردن « پیر » فریاد می کند که :
« ای پیر خرابات دل آبادم کن » (۱۰) و یا « ای پیر بیا به حق من پیری کن » (۱۱) و یا « ای فر هما بر سر من سایه فکن » (۱۲) و یا « ای پیر مرا به خانقاهی برسان » (۱۳) چرا که به نظر ایشان « فخر است برای من فقیر تو شدن » (۱۴) و این همه برای چیست ؟
به نظر وی همه این تلاش ها برای آن است که بتوان در جمال کبریایی صفا کرد ، زیرا که :
« صوفی ز ره عشق صفا باید کرد » (۱۵) و یا به زبانی دیگر این همه از سر این نیاز است که :
یاران نظری که نیک اندیش شوم / بیگانه ز قید هستی خویش شوم
تکبیر زنان رو سوی محبوب کنم / از خرقه برون آیم و درویش شوم (۱۶)
زیرا این درویشان اند که تنها با خدا بودن و بی خود بودن آنها را راضی می کند :‌
ای یاد تو راحت دل درویشان / فریاد رسان مشکل درویشان
طور و شجر است و جلوه روی نگار / یاران ، این است حاصل درویشان (۱۷)
و البته هوشیارانه متذکر این نکته می شوند که برخی از صوفیان ، البته از صوفیان حقه نیستند .
جناب ایشان در برابر عالم نمایان همانقدر حساس و زود رنج است که در برابر صوفی نماها ؛ این حساسیت را در جای جای آثار خویش نمایانده است . در این نمایانگری سعی ایشان همیشه به این شکل بوده است تا صوفیان و عارفان حقه را از صوفی نمایان تفکیک کنند . نگاه کنید به یکی از این جلوه های تلاش تفکیک سازی :
که تفکیک و تمیز برخی از بعضی و نسبت برخی از عقاید به عرفا از اعتقادات واقعی آنها بایستی تفکیک شود .
برخلاف تمام تمجیدها و تکریم هایی که در اشعار و گفته های یاد شده درباره عارفان ، صوفیان و دراویش حقه در آثار امام دیده ، و آورده شد ، گاه به آثاری نیز برمی خوریم که در آن صوفیان و یا عرفا ( که بیشتر به عرفای اهل عرفان نظری مربوط می شود ) سخت تاخته است . و البته این سیاق تاختن از جمله مختصات عرفای شامخین است تا هشداری باشد برای راهجویان ، همانگونه که حافظ فرمود :
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / یعنی که مکر با فلک حقه باز کرد
در صورتی که همین حافظ در جایی دیگر مایه احترام و فضیلت و مایه زمامداری هر دو عالم را خدمت در آستان صوفیان و دراویش می داند . نگاه کنید :
روضه خلد برین خلوت درویشان است / مایه محتشمی خدمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت / منظری از چمن نزهت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال / بی تکلف بشنو دولت درویشان است
خسروان قبله حاجات جهان اند ولی / سببش بندگی حضرت درویشان است
از کران تا بکران لشکر ظلم است ولی / از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
پس مایه اصلی بحث تفکیکی است که کارکرد آن توجه و هشدار به رهجویان است که به دقت و تمیز ، « به هر دستی نباید داد دست » !
نگاه کنید به اشاره امام :
از صوفی ها ، صفا ندیدم هرگز / زین طایفه من وفا ندیدم هرگز
زین مدعیان که فاش انا الحق گویند / با خودبینی فنا ندیدم هرگز (۱۹)
پس امام خمینی به این دلیل از این دسته از صوفیان می پرهیزد ، که همانگونه که سید حیدر آملی نیز فرمود ، تقیه و کتمان نکردند و « فاش انا الحق گویند » ، و بنابر این به مقام « فناء » که در تعریف تصوف از قول حضرت علی (ع) به آن اشاره شده نرسیده اند و دچار خودبینی شده اند ، پس او نمی تواند با صوفی مطلق مخالف باشد ، چه صوفی همان درویش ، و همان عارف و همان اهل معرفت و یقین است . این کلمات همه نزد حضرت امام به یک معنا هستند . نگاه کنید که چگونه در شعر بالا بر صوفیان تاخت و در این شعر با آنان همراه می شود :
صوفی ز ره عشق صفا باید کرد / عهدی که نموده ای وفا باید کرد
و یا :
فریاد رس ناله درویش تویی / آرامی بخش این دل ریش تویی (۲۰)
و یا در تعریف درویشان این چنین به مدح می نشیند که :
یادگاری که در آن منزل درویشان است / درد عشاق قلندر به همین درمان است
طایر قدس بر این منزل دل دربان است / حضرت روح قدس منتظر فرمان است
تا که درویش خرابات صلایی بدهد (۲۱)
و حقیقتا چنین مقام بالایی که حضرت روح القدس برای فرمان خود منتظر آن است ، و درد عشاق به آن درمان می شود ، و طایر قدس در این خانه دربانی می کند ، منزل درویشان است که با صلای درویش و الله اکبر او ، کن به یکون تبدیل شود .
و باز در تعریف درویش :
در حلقه سالکان درویش / رندان صبور دور اندیش
راهب صفتان جام بر کف / آن می زدگان فارغ از خویش
در راه رسیدن به دلدار / بیگانه بود ز نوش یا نیش (۲۲)
پس شاگردی صوفیان نامی جهان اسلام ، صوفیانی چون شیخ محی الدین ابن عربی و شیخ شهاب الدین سهروردی را برای گورباچف و دانشمندان شوروی و علمای شرق و غرب تنها راه شناخت اسلام می داند ، و وحدت وجود همین محی الدین ، سهروردی و ملاصدرا را می ستاید ، و آنها را « اهل معرفت » یا اهل عرفان ، که همان صوفیان اند ، می خواند .
حضرت ایشان پس از اشاره کوتاه به حکمت اسلامی در نامه تاریخی به گورباچف به زبان فلسفی بوعلی و یا لسان عرفانی ملاصدرا سخن گفته و به سراغ سرچشمه عرفان فلسفی که شرح نظریات او در روشن کردن مفاهیم عرفانی از قبیل وحدت وجود و غیره از اهمیت خاصی - چه برای دوستان و یا دشمنان دارد - پرداخته و ضمن اشاره به فلسفه اشراق که بنیان نظری در مکتب صوفیه شیعی سهروردیه ، یکی از سلاسل چهارگانه معروفی - جنیدی است به شیخ کبیر محی الدین ابن عربی رسیده می فرماید :
شیخ اکبر محی الدین عربی توانسته بود نظریه وحدت وجود که مهمترین رکن عرفان و تصوف اسلامی است را از مذهب امامیه استنباط و استخراج نماید ، و به قول جناب آیت الله جوادی آملی دقت در آراء و استنباطات محی الدین ...
و حضرت امام فهم اسلام را مشروط به فهم همین معارف عارف و صوفی شیعی مذهب می داند . استاد شهید مطهری نیز درباره محی الدین چنین می نویسد :
پس نظریه وحدت وجود نه تنها علیرغم نظر برخی از علمای سوء ، خلاف تعلیمات و وصایای عترت (ع) نیست ، بلکه دستور اکید آنان است که توسط مومن ممتحن چون ابن عربی دریافت می شود و توسط افراد غیر اهل ، البته ، نافهمیده باقی می ماند :
هر که شد محرم دل ، در حرم یار بماند / وآنکه این کار ندانست ، در انکار ، بماند
و بزرگترین مفسرین قرآن را بزرگترین صوفیان اعصار می داند :


پاورقی :‌


منبع :


جامعه شناسی نظری اسلام : مطالعه گزیده ای از نظریات جامعه شناختی و انسان شناختی متفکرین ، فلاسفه و صوفیان مسلمان / دکتر ح. ا. تنهایی .-- مشهد : نشر سخن گستر ، ۱۳۷۹ / فصل نهم : نظریه حضرت آیت الله العظمی امام خمینی

برچسب‌ها: